شعر مصیبت

تو فرق نداری

توفرق نداری به خدا با پسر خویش

 اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش 

خوباست نقابی بزنی بر قمر خویش

تاقوم زمینت نزنند با نظر خویش 

تا لالگون شود

تالالگون شود کفنم بیشتر زدند

ازقَصد روی زخم تنم بیشتر زدند 

قبلاز شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود

گفتمکه بچه ی حسنم بیشتر زدند 

تماشا دارد

اینکه این قدر تماشا دارد

بهرگش خون علی را دارد 

مجتبیآمده تصویر شود

بهحسن رفته؛ تماشا دارد 

رد پا

زیباتراز همیشه در این کربلا شدی

دیدیدلم گرفته, مرا مجتبی شدی؟ 

لکزد دلم برای عمو گفتنت, بگو

لکزد دلم چرا, چه شده بی‌صدا شدی 

زیرو رو شده

گلبرگهای یاسمنت زیرو رو شده

باغیاز آه شعله زنت زیرو رو شده  

پیراهنیکه بر بدنت بود کنده اند

پیراهنیکه شد کفنت زیرو رو شده  

این مرد کیست

اینمرد کیست لاله ی پرپر می آورد

تاخیمه هاش اکبر دیگر می آورد 

داردگلی که طعم عسل را چشیده است

ازازدحام تیغ و سپر در می آورد 

ببرم

چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم

تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم

نشسته ام به کنار تن تو می گریم

به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم

کبوترانه

کبوترانه از این خاک‌ها رها شده‌ای

برای درد یتیمانه‌ات دوا شده‌ای

ربوده باد ز رویت نقاب و می‌بینم

چه قدر شکل جوانیِ مجتبی شده‌ای

دکمه بازگشت به بالا