در راه مانده ایم و سواری نمانده است
از ردّپای رفته غباری نمانده است
از شهرهای یخ زده بیرون زدیم و باز
کوهیّ و سرپناهی و غاری نمانده است
در راه مانده ایم و سواری نمانده است
از ردّپای رفته غباری نمانده است
از شهرهای یخ زده بیرون زدیم و باز
کوهیّ و سرپناهی و غاری نمانده است
بیشتر از بیشتر از بیشتر
میشود از عشق دلم ریشتر
من که اویسم ز قَرَن آمدم
وقت ندارم به خدا بیشتر
برای دوری ات آهِ جگر بهانه گرفت
شکست بغض نهان, چشمِ تر بهانه گرفت
خوشا به حال دلم, از فراق و هجرانت
خودش به جای هزاران نفر بهانه گرفت
دلگیرم از شهری که مسکین را نمیفهمد
شهری که درد شعر پروین را نمیفهمد!
شهری که صورت های غمگین را نمیفهمد
شهری که ((لااکراه فی الدین)) را نمیفهمد
آتش گلستان می شود وقتی بیایی
رحمت چو باران می شود وقتی بیایی
دنیا برای جشن موعود تو ای ماه
خورشید باران می شود وقتی بیایی
دور زمان به نیمه شعبان رسیده است
اندوه و درد و غصّه به پایان رسیده است
بر جسم مُرده ی همگان جان رسیده است
از آسمان , خلیفه ی رحمان رسیده است
دل حرم می شود سحرگاهی
که شود صحن دیده تر گاهی
قطر؟ آب در مرور زمان
می کند در حجر اثر گاهی
کنون که حال دلم را تو در نظر داری
بگو به سمت کدامین گذر , گذر داری
تویی که راه گشایی تویی که راهنما
کلید رحمتی و در نگه قمر داری
ساقی بیا که مشکلم آسان نمیشود
جامی بریز باده که پنهان نمیشود
طوفانیام , رسیدهام از خُم سبو کشم
با این یکی دو جام که طوفان نمیشود
واژه ها در هیجان اند علی گفتن را
صرف کن بر لب من خواهش فهمیدن را
ای که واداشته مدحت به سخن دشمن را
بنویسید غلام علی اکبر من را
ما شیشه ی کفرشان شکستیم رضا
چون مرد خدا و حق پرستیم رضا
بر ظلمت دشمنانتان می تازیم
یعنی که مدافع تو هستیم رضا
هرجاکه حرف ناز بیاید نیازهست
هرجا که حرف سوز بیاید گداز هست
هرجا که حرف چاره شود چاره ساز هست
هرجا که حرف مأذنه باشد نمازهست