ما دهِ ویرانهایم و خانهی آباد عشق
هرچه بادا باد یار و هرچه بادا باد عشق
شعله و پروانه و خاکسترِ بر باد عشق
داد عشق و یاد عشق و هرچه در فریاد عشق
شعر ولادت اهل بیت
به نخل آرزو برگ و بر آمد
جمالِ بی مثال داور آمد
علی موسی الرضا چشم تو روشن
که از ره جلوهی پیغمبر آمد
خیرش قبول آنکه به ما رزق سحر داد
مارا گذر بر خانه ی اهل نظر داد
از معصیت بر دور خود پیله تنیدیم
عشق آمد و بر جسم خسته بال و پر داد
آفتابی که در افق پیداست
نهمین نورِ خانهٔ زهراست
در تلألؤ جهان به او خیره…
انعکاسش شبیهِ آینههاست
عاشق همیشه خانه اش بر دوش باد است
آواره معشوق خود در هر بلاد است
هر سو برایش جلوه ای از روی دلدار
اما نداند دل کجا از دست داده است
آسمان عرش در بغل دارد
نَسَبش ریشه در ازل دارد
قلمم بر لبش غزل دارد
شعر او مزّهی عسل دارد
هر زمان، وقتِ واقع بینی شد
شعرم انگار درسِ دینی شد
مکتبی رفته ام که اُستادش…
خودِ علامهٔ اَمینی شد
چو اشک، پرده نشین جمال دلدارم
به شوق نیمه نگاهش، هزار دل دارم
اگرچه درصف عشاق، نیست مقدارم
“بهای وصل، اگر جان بود خریدارم”
ای عشق بیا صاف نما بادهی ما را
بر باد بده این سر اُفتادهی ما را
تا قلب مدینه برسان جادهی ما را
صد شور در این بزم مهیاست مبارک
شادیِ علی شادی زهراست مبارک
عشق آخرسر شکستم میدهد
این جنونم کار دستم میدهد
شاه ما خیلی به نوکر میرسد
نسل ما شاید به قنبر میرسد
لولاک یعنی خلقت عالم برای توست
دنیا شده نذر قدومت، رونمای توست
معراج را وقتی پیمبر رفت بالاتر
میدید قبل از خویش جای ردّ پای توست
فقط میخوانمت،دریا که شوری بی کران داری
چرا دریا ؟ که در قلبت حدودی بیش از آن داری
برای رفت و آمدهای اهل آسمان گویا
به سمت عرش از هر جای خانه پلکان داری