آفتابی که در افق پیداست
نهمین نورِ خانهٔ زهراست
در تلألؤ جهان به او خیره…
انعکاسش شبیهِ آینههاست
آفتابی که در افق پیداست
نهمین نورِ خانهٔ زهراست
در تلألؤ جهان به او خیره…
انعکاسش شبیهِ آینههاست
هر زمان، وقتِ واقع بینی شد
شعرم انگار درسِ دینی شد
مکتبی رفته ام که اُستادش…
خودِ علامهٔ اَمینی شد
تَفَأُل میزدم دیدم که در هر سطرِ افسانه
نوشته مصطفی شمع است و الباقی چو پروانه
زمین مکه از بس مِیلِ دیدارِ خدا را داشت
قَدم بر رویِ خاک آورد آن معشوقِ دُردانه
تو کریمی و ما گدا هستیم
آسمانی… شبیهِ بارانی
گرچه عنوانِ عسکری داری
حَسنِ دومِ کریمانی
با دستِ حق، مقامِ حسن را نوشته اند
بر بامِ عرش، نامِ حسن را نوشته اند
قرآن، کریم هست و حَسن هم کریم بود
این سوره ها، کلامِ حسن را نوشته اند
پاشید دستِ حق به جهان،تا لُعاب را
عالَم به خود گرفت شُکوهِ خضاب را
طبعم گرفته رونقِ عهدِ شباب را
باید سرود حالتِ این التهاب را
باید شکست پیلهٔ تَنگِ حُباب را