محمود اسدی

جان همه عالم فدایت

ای کعبه ی اهل تولّا سامرایت
چارم علی،جان همه عالم فدایت
جن و بشر،حتی ملک باشد گدایت
عالم بود پر از کرامات و عطایت

مظلوم آقام

دشمن اگر چه زهر به من داد از جفا
راحت شدم ولی ز غم و محنت و بلا

هرگز کسی نکرد مراعات حال من
شد قامتم به فصل جوانی ز غم دو تا

یا ام البنین(س)

ز داغ تو دو چشم من گوهر از دیده افشاندن
ابالفضلم کجایی که به در چشمان من ماندن

شنیدم پیش طفلان پیکرت با نیزه بالا رفت
تو را کشتند نامردان دلم را سخت سوزاندن

شمع شب تار علی

روز من شب شده ای شمع شب تار علی
زیر گل خفتی و بنگر به دل زار علی

بین بستر تو طبیب دل حیدر بودی
رفتی از دست من ای حامی بیمار علی

زهرای من

از حال زار تو شدم آشفته تر مرو
ای محتضر ز چیست شدی مختصر مرو

نُه‌سال بوده‌ای توبرای علی سپر
با رفتنت دوباره شوم بی سپر مرو

دختر خیرالبشر

روز روشن بانویی را تیره دلها می‌زدند
دختر خیرالبشر را بی حیاها می‌زدند

فاطمه در بین شعله بود و حیدر گُر گرفت
فاش می‌گویم علیِ مرتضی را می‌زدند

بانوی من

بانوی من به غصه چرا خو گرفته‌ای
من محرم توام ز چه رو، رو گرفته‌ای

در بین کوچه حامی حیدر شدی ولی
دیدم مدال خویش به بازو گرفته‌ای

غریب شهر خراسان

غریب شهر خراسان بیا برادر من
ز دوری تو چکد خون،ز دیده ی تر من

ببین که یار تو بی یار و یاور افتاده
ببین که خواهر تو بین بستر افتاده

سوختم از اثر زهر جفا

سوختم از اثر زهر جفا مهدی جان
قوتی نیست تنم را به خدا مهدی جان (عج الله)

رعشه افتاده زپا تا به سرم میلرزد
کن تماشا بنگر حال مرا مهدی جان (عج الله)

جانم آقام

ز سوز زهر شراری به حنجرش افتاد
نفس نفس زد و از پای آخرش افتاد

اگر چه سخت در آنجا به خویش می پیچید
ولی به حجره به در،دیده ی ترش افتاد

چهل سال گذشت

این چهل روز عدو سنگ به ما زد بد زد
هر که آمد غم من دید مرا زد بد زد

شد چهل روز نه،انگار چهل سال گذشت
غمت آتش به دل ارض و سما زد بد زد

عزیز فاطمه(س)

عزیز فاطمه،ای کاش بی صدا نشوی
خدا کند که به صحرا،چو خاکها نشوی

میان گریه و زاری دعا کنم امشب
برای لحظه ای از خواهرت جدا نشوی

دکمه بازگشت به بالا