رسیدهای به جلال خود از جمال خودت
از انتهای اُفقها از آن کمال خودت
تو آمدی که حساب خدا درست آید
رسیدهای که شوی پاسخ سوال خودت
رسیدهای به جلال خود از جمال خودت
از انتهای اُفقها از آن کمال خودت
تو آمدی که حساب خدا درست آید
رسیدهای که شوی پاسخ سوال خودت
کاش همین جمعه ظهورِ تو بود
در همه جا جشن و سُرورِ تو بود
کاش همه مسجد و محرابِ ما
آینه پردازِ حضورِ تو بود
از سامره جلوه بر رُسُل کرد خدا
شب را به سوی بهشت پُل کرد خدا
میرفت که کفر، باغ را خشک کند
از بیت حَسَن دوباره گُل کرد خدا
آمد بهار جانها، معشوق از در آمد
ای شاخ تر برقصآ دوران غم سر آمد
در وصف گُل همین بس در سامرا بروئید
بوی گلاب حُسنش از سوی قمصر آمد
زیباترین بهانه برای سرودنی
تنها دلیل خلقت بود و نبودنی
گرم است با حضور تو بازار شعر من
زیرا فقط تویی تو هوادار شعر من
گرما بخش آسمون ها و زمین
بدون تو دنیا رو سرما زده
خورده از زندگی بدجوری رو دست
هر کسی که به تو پشت پا زده
هر شب ز دلِ خسته، نگاهی به تو دارم
در سجده ز جان، شوقِ پناهی به تو دارم
چشمانِ ترم منتظرِ آمدنِ توست
یک لحظه فقط، حسِ نگاهی به تو دارم
من به شوق نگاه معشوقم
مینشینم گذر کند شاید
او که رد شد قسم دهم او را
شب ما را سحر کند شاید
اومدم دعا کنم تا که بیای
هی خداخدا کنم تا که بیای
بعداز این میخوام که همراه دعا
دوری از خطا کنم تا که بیای
با هجر تو ما تجربه کردیم خزان را
آورده به لب،غصه ی دوری تو جان را
خیلی نگرانم تو بیایی و نباشم
آرام نما قلب منِ دل نگران را
آخر این راه هر جا هست بی موسی چه فرقی میکند
خلق سرگردان که باشد کوه با صحرا چه فرقی میکند
آنکه هم صحبت شود با شعله ای در کوه کیست
سر به سر آتش بگیرد سینهی سینا چه فرقی میکند
جشن است ولی سیاه می بینم باز
پشــتِ سرِ هم گنـاه می بینم باز
این عصرِ نبودنِ امامِ عصـر است
یا این که من اشتباه می بینم باز ؟