دل را به انتظار تو دمساز کرده ایم
این گونه عشق خود به تو ابرازکرده ایم
هرجا کلاس درس سخن از تو گفتن است
ما دفتر گدایی خود باز کرده ایم
دل را به انتظار تو دمساز کرده ایم
این گونه عشق خود به تو ابرازکرده ایم
هرجا کلاس درس سخن از تو گفتن است
ما دفتر گدایی خود باز کرده ایم
از لطف و مهر خود به دلم بیشتر نده
فرصت به حال متهم در به در نده
من با دلم که تنگ نشد از جدائیت…
قهرم تو هم جواب دلم را دگر نده
این روزها که زمزمه ی یار می کنم
خیلی هوای دیدن دلدار می کنم
در ماه مغفرت نشد آقا ببینمت
بر بی لیاقتی خود اقرار می کنم
جدا از این برکات سحر شدن کافی است
بیایی و بروی… بی خبر شدن کافی است
عزیز فاطمه تا کی به هر دری بزنم
بیا بیا که دگر در به در شدن کافی است
آقاسبب ساز گدایی احتیاج است
پسدست خالی را عطایی احتیاج است
دادو هوارم از روی بی هم نوایی است
اینبینوا را هم نوایی احتیاج است
شب های احیا در فراق تو گذر شد
عمرم تباه است و ز هجر تو سپر شد
ای روضه خوان و یوسف زهرا کجایی
آقا بیا روزم شب و شب هم سحر شد
آقا بیا که بی تو پریشان شدن بس است
از دوری تو پاره گریبان شدن بس است
کنعان دل, بدون تو شادی پذیر نیست
یوسف!ظهور کن که پریشان شدن بس است
سلام من به قرآن بر سر تو
سلام من به قبر مادر تو
اگر زائر شدی صحن نجف را
سلام من به بابا حیدر تو
قرار بود بیائی مگر نه آقاجان
ز چهره پرده گشائی مگر نه آقاجان
قرار بود که یک لحظه هم به حال خودم
مرا رها ننمائی مگر نه آقاجان
خوشا به حال گدایی که منتظر باشد
خوشا به سوز و دعایی که مستمر باشد
به جمعه های فراقی که می رسند از راه
خوشا به حال دو چشمی که دیده تر باشد
از نفس خودم که باز هجرت کردم
در واژه انتظار دقت کردم
دیدم که گناه شد , حجاب من و او
در عصر ظهور , بس که غفلت کردم
باید تمام عمــر شما را صـــدا کنم
شاید که حق نان و نمک را ادا کنم
تا زنده ام به عشق تو باید,امام عصر
فکری به حال این گذر جمعه ها کنم