اهل نجوا ز چه از دور زمان بی خبرید
از غم و غربت ماه رمضان بی خبرید
روزه داران که در امساک دهان می کوشید
سبب از چیست ز امساک زبان بی خبرید
اهل نجوا ز چه از دور زمان بی خبرید
از غم و غربت ماه رمضان بی خبرید
روزه داران که در امساک دهان می کوشید
سبب از چیست ز امساک زبان بی خبرید
کوله باری مملو از بار گناه آورده ام
باز هم در محضرت روی سیاه آورده ام
از همه جا رانده و سویت پناه آورده ام
هستی ام را با امید یک نگاه آورده ام
دلیل دارد اگر سر به زیر و غمگینم
نمانده باطنی اصلا به ظاهر دینم
نگاه کردم و دیدم تمام شد عمرم
هنوز جاهلم و بنده ی شیاطینم
گفتیم چه شبها همگی بار خدایا
بسیار ز تو گفتیم بسیار خدایا
بیست و دوشب از ماه گذشته ست و هنوزم
در آتش دوری تو باید که بسوزم
فقیر و بی کس و کارم اغثنی یا الله
به جز امید چه دارم؟ اغثنی یا الله
هزار توبه شکستم دوباره برگشتم
سیاه گشته عذارم اغثنی یا الله
بازم شب قدره و بیقراری
غلط میخوره رو گونه های خیسم
بازم شب قدره و حاجتام و
یکی یکی با گریه می نویسم
گفت دیباچه ی غم, گفتمش ای دوست منم
گفت رانده ز حرم, گفتمش ای دوست منم
گفت آن عبد فراری که سراپا گنه است
زده با نفس, قدم گفتمش ای دوست منم
جای خلوت کردن و بیتوته جلوت میکنم
پنبه ای در گوشم و یک ریز صحبت میکنم
من خودم وضعم خراب است و گنه کارم ولی
این و آن را دائما دارم نصیحت میکنم
با غُل و زنجیرِ دورِ دست و پام
آخرش هر طوری که بود اومدم
هیچکسی جز تو محلم نمیداد
تا تعارفم زدی, زود اومدم
جا مانده زِ خوبان شده ام گریه ندارد؟
مجنون و پریشان شده ام گریه ندارد؟
با بارِ کجِ رویِ دلم بین مسیرم
وامانده و حیران شده ام گریه ندارد؟
من نه ازدوست,نه اغیارخودم میترسم
دم آئینه زدیدارخودم میترسم
بس که رنجیده ام ازتکیه ی برغیرخدا
دیگرازتکیه به دیوارخودم میترسم