زده در وقت سحر یاد رفیقان به سرم
شب قدری چه قَدَر ریخته مهمان سر من
رحمت واسعه اش از همه سو میریزد
می روم تا بچکد حضرت باران به سرم
زده در وقت سحر یاد رفیقان به سرم
شب قدری چه قَدَر ریخته مهمان سر من
رحمت واسعه اش از همه سو میریزد
می روم تا بچکد حضرت باران به سرم
اگرقرار شود با نگار , سر بشود
خدا کند که شبم دیرتر سحر بشود
اگرچه بی خبری , راحتی به بار آرد
دلی خوش است که از درد با خبر بشود
باید خلوت نشین شد, شب نشین شد
خدا میگرده دنبال بهونه
شبای قدر خیلی قدر داره
آخه برنامه ی یکسالمونه
بالا نرفت سوز صدایی که داشتم
کاری نکرد ذکر و دعایی که داشتم
حال و هوای پاکیَم از دست رفته است
یادش بخیر حال و هوایی که داشتم
بر ناله های بی اثرم توبه می کنم
بر حال و روز پر شررم توبه می کنم
با گریه های خویش به جایی نمی رسم
حالا بر اینکه بی سپرم توبه می کنم
بوی خدا نمیدهد اصلا نوای من
بالا نمی رود به گمانم دعای من
دیدی اگر منم شده ام تحبس الدعا
مانند شیشه می شکند توبه های من
بازار داغ بخشش و ارباب ذوالکرم
هرکس به سهم خویش کمی توشه می برد
خوشبخت آنکه لطف خدا شاملش شده
در پیشِ خلق آبرویش را نمی برد
خوبیِ این روزها در معصیت بخشیدن است
با لبِ تشنه, لبِ لب تشنه ها را دیدن است
توبه های کال, ما را از نفس انداخته
حال, وقت توبه های راستین روییدن است
ای سراپا معصیت بس کن دگر بد باختی
خویش را در منجلابی از گنه انداختی
هرچه تو بد کرده ای من پرده پوشی کرده ام
این منم که دوستت دارم ولی نشناختی
امشب شب قدر و به لب اقرار دارم من
از معصیت ها یک دل بیمار دارم من
پرونده ای آلوده از کردار دارم من
در پیشگاه حضرت استغفار دارم من
بر آستان تو ای جان , فقیر آمده ام
خدا نگاه بکن ! سر به زیر آمده ام
از آن توست بزرگی و من شبیه همه
صغیر هستم و پیشت حقیر آمده ام