شعر مدح و مناجات

سرآغاز وصال

ای سرآغاز وصال همه دل ها به خدا

بی تو گم کرده دلم راه خدا را به خدا

ای که حیران شده یوسف سر بازار رخت

نظری کز قفس تن برهم تا به خدا

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟!

زلفت اگر نبود, نسیم سحر نبود

گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود

مِهر شما به داد تمنای ما رسید

ورنه پل صراط, چنین بی خطر نبود

ما بی دلان ِ

ما بی دلان ِ بیدلی عشق دلبریم

در وادی جنون به تمنای قنبریم

صبح جلا که عالمیان غرق حسرتند

ما سرخوشان نوش می از جام ساغریم

باز هم

باز هم, صحبت فرداست قرارِ ما ها

باز هم, خیر ندیدیم از این فرداها

چقدر پای همین وعده ی تو پیر شدند

جگر “مادر ها” موی سر”بابا ها

باید بپذیریم

 باید بپذیریم  که معضل بودم

 یک معضل غیر قابل حل بودم

  عاداتبدم حکایتش طولانی ست

 ازآخر صف همیشه اول بودم!

 

چقدر حرف دلم را

چقدر حرف دلم را به جاده ها بزنم

اجازه هست کمی حرف با شما بزنم؟

اجازه هست کمی درد دل کنم یا نه؟

اجازه هست که قید من و تو را بزنم؟

رؤیا به سر رسید

رؤیا به سر رسید حقیقت به بار شد

دوران وصل و خاتمه انتظار شد

دنیای منجمد شده از سردی گناه

ز کاروان سفر کرده ام

ز کاروان سفر کرده ام نشانی نیست

برای گفتن درد دلم زبانی نیست

برای این که به کوی حبیب خود برسم

من غریب چه سازم که کاروانی نیست

من از نوادگان اویسم

من از نوادگان اویسم که سال ها

پا می کشند از جریانم وصال ها

بال و پرم به درد پریدن نمی خورد

بالا نمی برند مرا این وبال ها

بال مارا به آسمان ببرید

بال مارا به آسمان ببرید

تا افقهای بیکران ببرید

از همین فاصله دخیل مرا

به حرمهای مهربان ببرید

بال جبریل غزل های مرا آوردند

بال جبریل غزل های مرا آوردند

بشکن ای نیل که موسای مرا آوردند

و شکوه دم عیسای مرا آوردند

دست بر سینه که آقای مرا آوردند

گفتم بشوم خاک رهت

گفتم بشوم خاک رهت آقا…حیف

گفتم بشوم نوکرتان مولا…حیف

گفتم بشوم آنچه شما میخواهید

گفتم بشوم یاورتان اما…حیف

دکمه بازگشت به بالا