شعر مدح و مناجات

دست وپاگیرشدیم

صد شکر که پای روضه ات پیر شدیم

بر سر در این میکده زنجیر شدیم

سگ هم نشدیم تا به دردی بخوریم

عمریست گدای دست وپاگیر شدیم

قاسم اسدی

 

ولی عصر(عج)

این جان که تمام شد تو می آیی , نه ؟

قرآن که تمام شد تو می آیی , نه ؟

من چتر به دست منتظر در راهم

باران که تمام شد تو می آیی , نه ؟

قاسم اسدی

 

هر آن چه گریه بریزم

هر آن چه گریه بریزم بهقلب شعله ورم

دوباره سر رود آتش ازآتش جگرم

غم فراق تو و هجر ایندو ماه عزا

دو غصه می شود و بیشترزند شررم

ضریح ارباب

 

وقتی که چشم از همگان بر گرفته ام

رنگ یقین و چهره ی باور گرفته ام

سر تا به پای من همه شور و شعور شد

آن لحظه ای که در دل من جای نور شد

عید امسال

عیدامسال پر از بوی گل یاس شده است

وپر از خاطره ی گندم و دستاس شده است

همهی دشت گواهند که با بوی بهار

عطریک خانه ی آتش زده احساس شده است

شُهره به عنوان تو

وقتی همه جا شُهره به عنوان تو باشیم

باید که فقط ریزه خور خان تو باشیم

دامن نکش از دست گداهای گرفتار

بگذار کمی دست به دامان تو باشیم

بخاک افتاد

پیش پای خودش بخاک افتاد

همه را با نگاه پس میزد

تکیه بر نیزه غریبی داشت

خسته بود و نفس نفس میزد

جگرش پاره پاره بود اما

کنار سفره ی تو

کنار سفره ی تو جا برای ماها نیست؟

مگر پناه دلی که شکسته اینجا نیست!

یقین قلبی ام اینجا مرا کشانده فقط

نگو که در حرم آقا برای من جا نیست

هوا هوای چکیدن

هوا هوای چکیدن , هوای تنهائیست

و دست های دعایم پر از تمنائیست

مسیر خواهش من باز سویتان افتاد

به سمت شاه کریمی که اوج لیلائیست

مستی پنهانی

دیده دو دو زده سرگرم کمی حیرانی است

جام نوشیده شده مستی آن پنهانی است

دست بر چشم نمالم , به خدا رؤیا نیست

قصد و منظور من آن جا که خودت می دانی است

چشم خشک

چشم خشک از چشم های تر خجالت می کشد

چشمه وقتی خشک شد, دیگر خجالت می کشد

سوختن در شعله ی دل, کمتر از پرواز نیست

هر که این جا نیست خاکستر, خجالت می کشد

غبـار چـادر زیــنـب

برای بارش باران”خدا… خدا…” کافی ست

برای عشق و جنون شهر کربلا کافی ست 

برای بی خردان زرق و برق این عالم…

غبـار چـادر زیــنـب بــرای مـا کـافی سـت

 علیرضا خاکساری

 

دکمه بازگشت به بالا