حالا که آمدی دگر از پیش مان نرو

حالا که آمدی دگر از پیش مان نرو
خورشید شام تار خرابه بمان,نرو
دیگر بس است بی تو سفر,جان به لب شدم
دق می کنم اگر بروی مهربان,نرو

هر روضه ای برای همه جانگداز نیست

هر روضه ای برای همه جانگداز نیست
هر گوش را لیاقت افشای راز نیست

بالانشین منبر نی! خطبه ای بخوان
غیر از سر تو هیچ سری بر فراز نیست

اذن میدان تو ای کاش نبود عهده ی من

اذن میدان تو ای کاش نبود عهده ی من
که بمانم چه کنم حال بر این پاره بدن
آه عزیزم چه بلایی به سرت آمده و
چه به هم ریخته کردند تنت قاسم من

دوباره سنج و علم کار دستمان داده

دوباره سنج و علم کار دستمان داده

به صفحه سوز قلم کار دستمان داده

دوباره نوحه ی ” هرلحظه بوی کرب و بلا

عجیب شوق حرم کار دستمان داده

کامل شد اسلامِ پیغمبر از این دست

کامل شد اسلامِ پیغمبر از این دست
دستی نمی آید بالاتر از این دست
از عرش آمد زود چون وحی آخر بود
بیعت بگیرد دشت سرتاسر از این دست

بار بلا به شانه کشیدم به کودکی

بار بلا به شانه کشیدم به کودکی

از صبح تا به عصر چه دیدم به کودکی

از خیمه گاه تا ته گودال قتلگاه

دنبال عمه هام دویدم به کودکی

درود!طلعت خورشید روزگار علی

درود!طلعت خورشید روزگار علی
سلام مادر آب و سلام یار علی
کسی که گفته نیاید بهار با یک گل
خبر نداشته اصلاً ز نو بهار علی

قدمش ناگهان شتاب گرفت

قدمش ناگهان شتاب گرفت
طرفش رفت و ظرف آب گرفت
آب را بر روی زمین تاریخت
درهمان لحظه قلب زهرا ریخت

قران درون نام مولا شد خلاصه

قران درون نام مولا شد خلاصه

افتاده ای با ذکرتو پا شد خلاصه

بی چیز در کوی تو دارا شد خلاصه

نامم میان نوکران جا شد خلاصه

 

زانو زدم همیشه که استادی ام کنی

زانو زدم همیشه که استادی ام کنی
هستم خراب تو؛ که تو آبادی ام کنی

اصلا مریض می شوم و درد می کشم
با شوق اینکه پنجره فولادی ام کنی

امروز, روز ناله و اندوه و ماتم است

امروز, روز ناله و اندوه و ماتم است

روز عزای اشرف اولاد آدم است

چیزی شبیه روز حسین و محرّم است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

غریب و بی کس و تنها و بی هوا بردند

غریب و بی کس و تنها و بی هوا بردند

عزیز فاطمه را نیمه شب کجا بردند

شدند از در و دیوار وارد و او را

غریب از سر سجادهء دعا بردند

دکمه بازگشت به بالا