تو هم چو صبحی و من شمع خلوت سحرم
چه خوش رسیده ای و من هنوز در سفرم
رسیده است گل اینبار محضر بلبل
چه حیف دست قدر چیده است برگ و برم
تو هم چو صبحی و من شمع خلوت سحرم
چه خوش رسیده ای و من هنوز در سفرم
رسیده است گل اینبار محضر بلبل
چه حیف دست قدر چیده است برگ و برم
سر می شود عمرم میان روضه هایت
انگار در عرشم زمان روضه هایت
مشمول لطف بی کران مادر تو
سینه زن و پیر و جوان روضه هایت
چون سر خورشید را بر نیزه می انداختند
زینبی پر درد از غم روی خاک افتاده بود
هلهله می آمد از هرسوی این دشت جفا
کاش زینب با تو در گودال خون جان داده بود
نام حسین بردم و عالم صفا گرفت
از خانهی کریم، سلیمان بها گرفت
منت گذاشت بر سر نوکر که در ازل
خاک اضافه ای صله داد و گدا گرفت
این بغض و کینه از طمع سکه و زر است
یا زخمهای کهنه صفین و خیبر است؟
باور نمی کنم که نوشتند راویان
زینب میان لشکر بیگانه مضطر است
بر حسینت دیده وا کن ای علمدار حرم
آمدم در علقمه تا که تو را خیمه برم
ای برادر چشم خود بگشا ببین تنها شدم
پاشو از جا ای همه پشت و پناه و لشکرم
می رسد لحظه رها شدنت
می رسد لحظه مصاف به تو
ای کلام تو ذوالفقار علی
که رسیده ست بی غلاف به تو
آمده جبران کند حر پشیمانت حسین
آخرین جا مانده را فورا بخر جان حسین
عاقبت با این همه گردن کشی و اشتباه
سوی تو برگشته این عبد گریزان حسین
دم به دم ذکر ما حسین و حسن
ذکر ارض و سما حسین و حسن
شافع روز حشر و بر عالم
رهبر و مقتدا حسین و حسن
درد و دل های من فروان است
بگذریم از شما چه پنهان است
پیش تو هر کسی که مهمان است
درد هایش نگفته درمان است
تا که از لغزش بسیار ز پا افتادم
با رضای تو به دامان رضا افتادم
از ولی نعمت خود این همه غافل بودم
باز اما به مسیر شهدا افتادم
خدا ز لطف و کرامت بر این دَرَم بخشید
مدالِ نوکریِ آلِ حیدرم بخشید
به عشق رویِ تو اصلا سرشت آب و گلم
میان دستِ تو افتاد این عنانِ دلم