از آب دگر بر لب دختر سخنی نیست
بعد از تو در این معرکه بر من وطنی نیست
از ناز دو چشمان تو خواندم که برادر
در رفتن مهتاب دگر آمدنی نیست
از آب دگر بر لب دختر سخنی نیست
بعد از تو در این معرکه بر من وطنی نیست
از ناز دو چشمان تو خواندم که برادر
در رفتن مهتاب دگر آمدنی نیست
بر سر دارم و از سوز غمت میسوزم
تا بیایی به رهت دیده خود می دوزم
از سر دار به لبهای پر از خونو درد
زیر لب ناله زدم عزیز زهرا برگرد
ندارد عاشقى عشق فراوانى که ما داریم
ندارد هیچکس لبهاى عطشانى که ما داریم
فداى آخرین لبخند ناز اصغرت گردد
سرِ از تن جدا و جسم بی جانى که ما داریم
نیزه ای در دهن شه جا شد
کمر خواهرش از غم تا شد
بند های بدن از هم وا شد
تکه تکه پسر زهرا شد
یک نفر انگشترت را می برد
دیگری بال و پرت را می برد
گرگی از بالا سرت رویت درید
می جوید و پیکرت را می برد
مادر چه گویمت که عدو جز جفا نکرد
حق تو را ادا ننمود و چه ها نکرد
مادر به خانه تو عدو از در آمدند
دشمن ز بام آمد و شرم از خدا نکرد
از سوز زهر آب شد از پای تا سرم
با اشک هم قدم شده ساعات آخرم
پا رو به سوی قبله و لب غرق خون شده
دیگر رمق نمانده به اعضای پیکر
آسمان و زمین با زینب
دیده هاشان ز گریه پر خون است
فاطمه دست بر کمر دارد
درد پهلوی او افزون است
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
مو سپید از ماتم آن شیر شد
آقاسبب ساز گدایی احتیاج است
پسدست خالی را عطایی احتیاج است
دادو هوارم از روی بی هم نوایی است
اینبینوا را هم نوایی احتیاج است
امشب همه بر سوزش تن گریه کردند
امشب همه با آه زینب گریه کردند
زینب تو باید زخم چون مادر ببینی
باچادر زهرا سر حیدر ببینی
شکسته بالی و با دخترت سخن گفتی
کمی ز غربت خود را برای من گفتی
چقدر طعنه شنیدی چقدر دم نزدی
چقدر حرف خدا را به مرد و زن گفتی