شعر شهادت حضرت رقيه (س)

بمیرم برای رقیه

الهی بمیرم برای رقیه
همه جان عالم فدای رقیه

ملک منصبی از تبار دلیران
که یزدان بداند بهای رقیه

نگاه مهربانت

چرا لبهای تو خونی است بابا جان نگاهم کن
به قربان لبت ای تشنه ی عطشان نگاهم کن
پرستوی رهیده از ته گودال خنجرها
نشو بین طبق زیر پرت پنهان نگاهم کن

سه ساله حسین(ع)

غصه هایت آب کرده آب را
گریه آورده سرِ ارباب را

ای که هر رُکن وضویت..،زخم بود
سجده ات آتش زده محراب را

از روی نیزه بیا

بشنوند امروز دختردارها..
قصه غمگین کوثردارها

از روی نیزه بیا بوست کنم
رفته ای بر نیزه با سردارها

جانم رقیه

صورتش مثل سیب نوبر بود
قدوبالاش عجیب محشر بود

سن و سالی نداشت اما او…
بر زنان قبیله رهبر بود

داغ دارم

داغ دارم جگر ندارم که
غیر گریه هنر ندارم که

باغ های مدینه مال من است
از بیابان خبر ندارم که

بابا حسین

نزدیک شد، شمیم حضورش به من رسید
در این طبق چه بود که نورش به من رسید

شبها گرسنه بوده ام و نان نخواستم
حالا ز کوفه بوی تنورش به من رسید

مهربانِ من رسیده

عطر خوش سیب از دل صحرا وزیده
عمه،گمانم مهربانِ من رسیده

شام جدایی شد سحر،الحمدلله
آخر رسیدی از سفر،الحمدلله

پلک تر

همیشه پلک تر من هوای باران داشت
همیشه اشک در این آستانه جریان داشت

هنوز می شد از آئینه روز را تاباند
هنوز شب نرسیده،هنوز امکان داشت

بابا حسین

مومنانی که به تو نامه نوشتند بیا
همه در سنگ دلی شهره ی عالم بودند
خانه هایی که به سمت حرمت سنگ زدند
همه در حاشیه ی خانه جدّم بودند

یا الله

سرمه به چشمای دلبرت زدی
چه حنایی به مویِ سرت زدی
دیگه ناامید شدم بیای پیشم…
چه عجب! سری‌ به دخترت زدی

بابای من

گفته بودم که تورا یک روز پیدا میکنم
باز می آیی و رویت را تماشا میکنم

میشود نازم کنی؟یک ذره نازم را بکش
بعد در آغوش تو آرام لالا میکنم

دکمه بازگشت به بالا