شعر شهادت اهل بيت (ع)

زهر بی تاب کرد جانش را

قدمش ناگهان شتاب گرفت
طرفش رفت وظرف آب گرفت

آب را بر روی زمین تاریخت
درهمان لحظه قلب زهرا ریخت

سوز زهر

ناگزیر است بال و پر بزند
یا که بر خاک حجره سر بزند

سوز زهری که کرده بی تابش
دائما شعله بر جگر بزند

عزیز فاطمه

هزار نقشه کشیدید دام بگذارید
عزیز فاطمه را تشنه کام بگذارید

همان عزیز که بعد از نوشتن نامش
موظفید علیه السلام بگذارید

یا جوادالائمه(ع)

دست کریم، روزی من را زیاد داد
آبی طلب نکردم و دیدم مُراد داد
از خالِ هاشمیِ لبش کعبه ساختم
ما را حکایتِ سر زلفش به باد داد

غریب آقام

یک جوان غریب و یک شهری
که ز پیر و جوان مقابل اوست
مَحرم هرکسی همسرش است
همسر این جوان ، قاتل اوست

روشنی بخش جهان

ماه باشی، روز وشب در آسمان باشی اگر
لحظه لحظه، روشنی بخش جهان باشی اگر

روضه‌ات یکجور دیگر می‌شود، در حجره‌ات
خود ولیِ عهد سلطان زمان باشی اگر

واجوادِ فاطمه دارد رضا را می‌کُشد

جز عطش جز درد جز آتش بجز ماتم نداشت
آه، زهرِ ام‌فضل از زهرِ جعده کم نداشت

مجتبای دیگری در حجره‌ای اُفتاده بود
غیر وا اُما خدایا سینه‌اش مرهم نداشت

آئینه‌ی کرامت

آئینه‌ی کرامت بی انتها جواد
جای کرم نوشته ام از ابتدا جواد

آن شاه و شاهزاده که در بارگاه او
دارد همیشه رنگ، حنای گدا، جواد!

یا جواد الائمه(ع)

خدای جود بده لقمه ای ز نانت را
تفضلی بنما خاک آستانت را
بکش به روی سرم دست مهربانت را
اجازتی بده مداح روضه خوانت را

شمع حیات

شمع حیات از گوشه‌های بسترش رفت
لب تشنه بود و آب و تاب از حنجرش رفت

پشت سرش رقاصه ها کل می‌کشیدند
هر بار اشک از گوشه چشم ترش رفت

آقای من

عروج من و آستان جواد
قنوت من و آسمان جواد
من و خلوت لامکان جواد
سری دارم و سایبان جواد

غم و فریادیم

مرغ بی بال و پر غمکده ی بغدادیم
روضه و غصه و دردیم، غم و فریادیم
قطره اشکیم که با آه رضا افتادیم
سال ها با جگر پاره چنین سر دادیم:

دکمه بازگشت به بالا