رسم کریم هاست غم یار میخورند
در عمر خویش غصه بسیار میخورند
راز نگفته در دلشان موج میزند
از دوست زهر و طعنه ز اغیار میخورند
رسم کریم هاست غم یار میخورند
در عمر خویش غصه بسیار میخورند
راز نگفته در دلشان موج میزند
از دوست زهر و طعنه ز اغیار میخورند
دست و پا می زدی اما پر تو دستش بود
وای من حنجر تو,حنجر تو دستش بود
مصحف پاک خدایی که در این گودالت
هر کسی برگه ای از دفتر تو دستش بود
سایه سوختن خیمه به دیوار افتاد
گذر زینب از این کوچه به بازارافتاد
تا که با نعره یک سنگ, دل آینهریخت
شیشه ای خرد شد و از سر دیوارافتاد
به راه خویش نمی شد ادامه دادپدر
به ضربه ای به رخم, انحراف می خوردم
هرآنچه بر سر زهرا رسید ارثم شد
میان این همه, سیلی اضاف می خوردم
با خاطراتِ کرببلا پیر میشوی
یعنی به پای غُصّه زمینگیر میشوی
با خاطرات قتلگه و شام و کوفهاَت
هر روز چند مرتبه درگیر میشوی؟
آثارِ صد زخم عمیقی روی پر داشت
مثل همیشه باز هم درد کمر داشت
این بار دردش از مرور خاطراتیاست
که تا کنون از کربلا روی جگر داشت
با بال و پرهای شکسته بال میزد
لطمه به صورت در دل گودال میزد
بال و پـرش از تـازیـانـه زخـم دارد
با دست خود روی پرش دستمال میزد
از کودکی چنین کمرش خم نبوده است
در سینهاش که این همه ماتم نبوده است
در کودکی شکسته اگرچه دلش, ولی
شمشیر و تیر و نیزه فراهم نبوده است
از هر طرف رفتم غمی آمد به جانم
از این طرف عمه,از آن سو خواهرانم
در پیچ و تاب چشمهای هرزه باید
جوشن برای معجر زنها بخوانم
آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم
هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم
ما را زدند مثل اسیران خارجی
دارم هزار راز نگفته در این دلم
ای سهل در این کوچه ها بال و پرم سوخت
از سوز درد تازیانه پیکرم سوخت
از بسکه خاکستر به رویم ریخت دشمن
عمامه را بردار که موی سرم سوخت
زهر اشکی شد و کانون دعا را سوزاند
بند بند من افتاده ز پا را سوزاند
آسمان تار شده و جرعه ی آبی این زهر
پاره های جگر غرق بلا را سوزاند