چشم خیسم به تماشای دری سوخته شد
آن زمانی که به پشتش سپری سوخته شد
داغ روی تو خودش را به دلم جا میزد
حرف ها از غم و دوری تو با ما میزد
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچهها را
قرارست امشب جوادم بیاید
زهر افتاده به جانِ جگرم , مهدی جان
لرزه افکنده ز پا تا به سرم مهدی جان
به لب خشک پدر جرعه ی آبی برسان
که من از سوز جگر شعله ورم مهدی جان
حرف ناگفته چشمان ترش بسیار است
اشک او راوی یک عمر غم و آزار است
روز و شب گریه کن روضه یک مسمار است
قلب او زخمی از ضرب در و دیوار است
آیا شده بال و پرت آتش بگیرد
هر چیز در دور و برت آتش بگیرد
آیا شده بیمار باشی و نگاهت
از نیش خند همسرت آتش بگیرد
آیا به گدای شهر جا خواهی داد؟
با دست خودت به ما غذا خواهی داد
بدتر ز جذامیان مریضی داریم
آیا تو به درد ما دوا خواهی داد
این که از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد
چشم هایش به در و منتظر آمدنی ست
زیر لب زمزمهٔ مادر مادر دارد
ای سنگ تربتت دل غم پرور حسن
شمع مزار توست دو چشم تر حسن
شب شد دوباره یاد تو کردم دلم گرفت
آغوش وا کن آمدم ای مادر حسن
ای چار طاقعرشِ خدا خیمه ی غمت
وی کهکشان,ستارهای از خاک مقدمت
قدّوسیانتراوش انفاس قدسیات
فرماندهی ارضو سماء رتبه ی کمت
وقتی که در عزای شما گریه می کنم
همواره با خدای شما گریه می کنم
با هر قدم به کوچه ی باریک شهرتان
در بین کربلای شما گریه می کنم