شعر شهادت اهل بيت (ع)

غسل شبانه

نیمه شب است و مانده علی که چه ها کند

باید بساط غسل کسی را به پا کند

حیدر بنا نداشت که بی فاطمه شود

اما بناست خانه قبری بنا کند

التماس …

به التماس نگاه یتیم های خودت

به دستهای کریمانه ی دعای خودت

بیا دوباره دعاکن ولی برای خودت

برای پهلو و بازو و دست و پای خودت

پهلوی کوثر … چرا؟

استخوان بشکسته را سیلی زدن دیگر چرا؟

این چنین رفتار با مادر برِ دختر چرا؟

دست بانویی که عادت بهر احسان کرده بود

با غلاف کین شکستن در بر همسر چرا؟

قصد خیانت

در سرش خیره سری فکر خیانت دارد

دست سنگین کسی میل جنایت دارد

یک نفر نیست بگوید مزن این قدر لگد

پشت در حضرت زهراست خجالت دارد

در خلقت ما نقش تو حاشا شدنی نیست

بی نام تو زهرا, گره ای وا شدنی نیست

هرگز نفسی,بی تو مسیحا شدنی نیست 

بوسه به گل دست تو معراج رسول است

فرزند کسی ام ابیها شدنی نیست 

دلم شکست وقتی که …

بس زخم زبان از آن و این خوردی تو

بس خون جگر برای دین خوردی تو

مادر به خدا دلم شکست و مردم

وقتی که در آن کوچه زمین خوردی تو

 سید مجتبی شجاع

 

در گذر کوچه

صد داغ به روی جگرش می افتد

در کوچه حسن تا گذرش می افتد

در گوشه ی خانه می رود می گرید

وقتی که به یاد مادرش می افتد

الهی! عجل وفاتی

می کشدباز این فرشته چادر باران به سر

تا بگیردبار دیگر نیمه شب قران به سر

جبرییل ازبال خود می گسترد سجاده ای

زیر پایاین دعای بیقرار و جان به سر

زهرا , زهره غم ها

سال ها گریه کن ِ حضرتزهرا هستم

از ازل معتکف هیئت زهرا هستم  

چشم بارانی من هدیهشده از مادر

مورد مغفرت و رحمت زهراهستم  

هوای دیدن شش گوشه

ایندیده ای که اشک, روان گشته از برش

دارد هوای دیدن شش گوشه در سرش

گر یار کند نظری بر غم دلم

من هم کنم نثار, جان در برابرش

همان یکتای بی همتای احساس

اگر آن روز پشتِ در, گل یاس

ندا میداد یا عباس…عباس…

سراپا غُرّشِ شمشیر میشد

همان یکتای بی همتایِ احساس

دست بردار دلم نیست غم انگار خدا

دست بردار دلم نیست غم انگار خدا

چه کنم با غم این بانوی بیمار خدا

یک نفر نیست بگوید که در این شهر غریب

یاس دلخسته کجا و در و دیوار خدا !!

دکمه بازگشت به بالا