یوسف خیمه نشین ما میان چاه نیست
در بیابان وصالش جاده ها بیراه نیست
نوکر این خانواده پادشاه عالم است
پادشاهی هم کند در فکر مال و جاه نیست
یوسف خیمه نشین ما میان چاه نیست
در بیابان وصالش جاده ها بیراه نیست
نوکر این خانواده پادشاه عالم است
پادشاهی هم کند در فکر مال و جاه نیست
بی حاصلست بی تو همه کشت و کارها
شیرین شود به میمنتت شوره زارها
گل می دهند با تو تمامی خارها
از لوح دل شوند زدوده غبارها
از عالَمِ ” ذَر ” من به دنبال تو بودم
ای جانِ جانم! ای وجودِ در وجودم!
همراهِ مادر داشتم ذکرِ ” فَرَج ” را
نام تو را اوّل ز بَطنِ او شُنودم
ندیده هیچ کسی از تو غیر احسان را
بده به دست گدایان بی نوا نان را
به پای عشق تو موسی و نوح جان دادند
گدای کوی تو دیدند تا سلیمان را
شب جمعه است، بیا حال مرا بهتر کن
فکر دلواپسیِ قلب منِ مضطر کن
این شب جمعه اگر مقصد تو کرببلاست
نزد ارباب دعایی به منِ نوکر کن
واژه ها در هیجانند که سجّاده شوند..
پیشِ پاهای تو ای آینه..افتاده شوند..
شاعران آمده اند تا به نوایی برسند..
رخصتی گر بدهی با قلم آماده شوند
ای ازتبار حضرت زهرا سرشت تو
خون است خط به خط رقم سرنوشت تو
شد آتش جهنم این قوم شعله ور
از لحظه ای که سوخت در آتش بهشت تو
از موج عشقت، اشک در جوش و خروش آید
با گفتن از تو، عاشقِ مدهوش هوش آید
از خَلعت شاهانهی تو آبرو دارد
آنکس که در میخانهی تو خِرقهپوش آید
من اویسم قرن ندارم که
دوره گردم وطن ندارم که
آرزویم فقط غلامی توست
طلبی از تو من ندارم که
من که برایت غیر دردسر ندارم
مثل بقیه چشم های تر ندارم
تو دوستم داری ولی باور ندارم
خیلی پریدن دوست دارم پر ندارم
یک زینب است و کوهی از غمهای بسیارش
اصلا کدام را بگوید با دل زارش
کوفه که من را میشناخت، شام حالا هیچ
بد بود با دخت علی آن کوفه رفتارش
اینجا همه کورند و از آیات میگویند
خورشید را حتی چراغی مات میگویند
این سرزمین تیره را شامات میگویند