دمی که سیر وجودم الی السما می شد
تمام صفحه ی شعرم پر از خدا می شد
گمان کنم خبر از یار می رسد امشب
که باب فیض الهی به سینه وا می شد
دمی که سیر وجودم الی السما می شد
تمام صفحه ی شعرم پر از خدا می شد
گمان کنم خبر از یار می رسد امشب
که باب فیض الهی به سینه وا می شد
با من مست بگوئیدکه میخانه کجاست؟
ساغروجام می و باده ی مستانه کجاست؟
روزگاریست که میخانه به میخانه روم
در پی ساقیم و ساقی فرزانه کجاست؟
باز هم, صحبت فرداست قرارِ ما ها
باز هم, خیر ندیدیم از این فرداها
چقدر پای همین وعده ی تو پیر شدند
جگر “مادر ها” موی سر”بابا ها “
باید بپذیریم که معضل بودم
یک معضل غیر قابل حل بودم
عاداتبدم حکایتش طولانی ست
ازآخر صف همیشه اول بودم!
چقدر حرف دلم را به جاده ها بزنم
اجازه هست کمی حرف با شما بزنم؟
اجازه هست کمی درد دل کنم یا نه؟
اجازه هست که قید من و تو را بزنم؟
رؤیا به سر رسید حقیقت به بار شد
دوران وصل و خاتمه انتظار شد
دنیای منجمد شده از سردی گناه
ز کاروان سفر کرده ام نشانی نیست
برای گفتن درد دلم زبانی نیست
برای این که به کوی حبیب خود برسم
من غریب چه سازم که کاروانی نیست
من از نوادگان اویسم که سال ها
پا می کشند از جریانم وصال ها
بال و پرم به درد پریدن نمی خورد
بالا نمی برند مرا این وبال ها
بال مارا به آسمان ببرید
تا افقهای بیکران ببرید
از همین فاصله دخیل مرا
به حرمهای مهربان ببرید
بال جبریل غزل های مرا آوردند
بشکن ای نیل که موسای مرا آوردند
و شکوه دم عیسای مرا آوردند
دست بر سینه که آقای مرا آوردند
شب بود و آسمان تار, قلبم پر از سیاهی
چشمانپر زدردم, لبریز از تباهی
ناگاهآمدی تو بر چشم من نشستی
بتهای درد و غم را یک یک زدی شکستی
خواستم تاکه بیایم سر بازار نشد
تا مرا هم بنویسند خریدار نشد
خواستم تاکه به پابوسی یوسف برسم
مثل هرخواسته ی قبل هم این بار نشد