حسن لطفی

عالم علی و نور جهانتاب زینب است

عالم علی و نور جهانتاب زینب است
مثل علی و مثل نبی ناب زینب است
از جلوه های فاطمه سیراب زینب است
تشنه حسین تشنه حسن آب زینب است
یعنی که پنج تَن دل یک قاب زینب است

نفسم بند آمده …

بر آه آهِ من جگر سخت خاره سوخت

بر وایوای من دل سنگ ستاره سوخت

همچمونکبوتران ز عطش بال می زنم

لب تشنهام ,دلم ,جگر پاره پاره سوخت

روضه خوان کوچه

آهم که آسمان مرا غرق دود کرد

اشکم که چشمهای مرا سرمه سود کرد

من روضه خوان کوچه ام و داغهای آن

همراه پاره های دل من نمود کرد

یاد آن کوچه

به دلشعله ورم سایه ی دریا افتاد

عاقبتقرعه به نام من تنها افتاد

زهر همسوخت به حال جگر سوخته ام

شعله شدآب شد و خون شد و از پا افتاد

غریب

ای مرحمی که برجگرم شعله ور شدی

سوزاندی ام چنان وچنینن کارگر شدی

عمری به انتظارنشاندی مرا ولی

شادم که لااقل توزمن باخبر شدی

بغض سر بسته

دخترمگریه ی تو  پشت مرا می شکند

بیش ازاین گریه مکن قلب خدا می شکند

چه کنی بردل خود آب شدی از گریه

بغض سربسته از این حال و هوا می شکند

رسیده ام بابا

اگر چه پیر اگرچه خمیده ام بابا

دوباره بر سر خاکت رسیده ام بابا

رسیده ام که بگویم چه آمده به سرم

رسیده ام که بگویم چه دیده ام بابا

مادرم خورد زمین

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد

جگری سوخته را تا نفس آخر خورد

زهر سوزاند ولی بر جگرم هیچ نبود

آه از آن زخم که بر سینه ی پیغمبر خورد

صورت من

زبری صورت من و دستان عمّه ام

تقصیرِ کوچه های یهودیِ شام بود

شکرِ خدا هوای مرا داشت خواهرت

در چشم ها عجیب نگاهِ حرام بود

هق هق بی رمق

تشنگی شعله شد و چشمترش را سوزاند

هق هق بی رمقش دور وبرش را سوزاند

 دست در دست پدر دخترهمسایه رسید

ریخت نانی به زمین وجگرش را سوزاند

لکنت زبان گرفتم

هرچند بی تودیدم , دوران پیریم را

ازیاد بردماما , باتو اسیریم را

چشمی که خون گرفته مژگان خاکی اشرا

واکن که سیربینی,سیمای پیریم را

ای وای بر اسیری

ایوای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد, صیّاد رفته باشد

بابا بیا که مُردم از دختران شامی

از خنده های کوفی از خیزران شامی

دکمه بازگشت به بالا