شعر آیینی

عبد دربار توام

من ساحلم خشکم و دریایم تو هستی
عبدی زمین گیرم و مولایم تو هستی

نامت شده اکسیر مشکل های عالم
شیرینی هر روز دنیایم تو هستی

گوشه ی زندان

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست
جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست

در دل اثر از شادی و امّید مجویید
از شاخه ی بشکسته , امید ثمری نیست

مثل شمع

مثل شمع است ولی سوختنش پیدا نیست
یا چو پروانه ! ولی پر زدنش پیدا نیست

پایش از این طرف افتاده سرش از آن سو
حرفم این است چرا حجم تنش پیدا نیست

زنجیر ها

هر پاره سنگی در دِلِ دریا که گوهر نیست
بیچاره آن چشمی که از داغ شما تر نیست

زندان عقول ناقص این اهل دنیا بود
زندان مکانی هست که موسی ابن جعفر نیست

باب الحوائج

هر عاشق سرگشته ای که غرق حیرانی ست
آقاست مادامی که در دام تو زندانی ست

در سینه ام جز مهر تو جاری نخواهد شد
با شوق مدح تو لبم گرم غزل خوانی ست

غمِ هجرِ رضا

کُنجِ نَمورِ این قفسِ غم فزا بس است
خو با بلا گرفته‌ام اما بلا بس است

قلبم گرفته باز , جگر گوشه‌ام کجاست
این روزِ آخری غمِ هجرِ رضا بس است

باران آتش

موسای طور غربتم و خسته ,بی عصا
مجروح عشق هستم و محکوم بی خطا
افتاده ام به گوشه زندان بی کسی
در حسرتم به دیدن یک بار آشنا

بچه شش ماهه

ای سپه کوفه آفتاب شدید است
غنچه من‌ رنگ‌ آفتاب ندیده است

جنگ شما با من است! طفل چکاره ست؟!
رنگ‌و روی ماه من‌چقدر پریده ست

مظهر صبر

سبزی جسم تو تاراج زمستان میشد

بودنت فیض کثیر شب زندان میشد

اشک شبهای مناجات تو در خلوت ها

بر سر مردم قحطی زده باران میشد

یا اباعبدالله(ع)

به چشمه های زمین داد آبرویش را
به شاخه های درختان نوشت مویش را

شکفت با نفس تیغ و خنجر و آنگاه
به بادهای پس از خود سپرد بویش را

نگاه لطف

وقت برگشتن دلش را در حریمش جا گذاشت
هرکسی که آمد و در کاظمینش پا گذاشت

او همیشه حاجت هر شیعه ای را داده است
هر زمانی دست دنیا کار مارا وا گذاشت

کبوترِ حَرم

دوباره می‌روم آرام و بی صدا مشهد
سلام حضرت سلطان ؛ سلام یا مشهد

سلام می‌دهم از دور و می‌شوم نزدیک
چقدر فاصله‌ها کم شده‌ست , تا مشهد

دکمه بازگشت به بالا