دلم دریائی از غمهای بسیار
غم غربت,غم داغ وغم یار
من از روز ازل مظلوم بودم
ز حق خویشتن محروم بودم
دلم دریائی از غمهای بسیار
غم غربت,غم داغ وغم یار
من از روز ازل مظلوم بودم
ز حق خویشتن محروم بودم
هیچ کس در عشق تو مانند دل بی تاب نیست
ساقیا هر صاف یکرنگ و روان که آب نیست
بر در درگاه مسجد گفت شیخی زیر لب
میکده خوب است که در بند هیچ آداب نیست
ز ایوان نجف کردی هزاران جلوه در قلبم
چنان که سالیانی می شود گردیده زر قلبم
به نا آباد باغی با نگاهت حضرت باران
چنان کردی محبت تا دهد روزی ثمر قلبم
یک عمر از غم روزگاری نیلگون داشت
بر مژه هایش رشته های اشک و خون داشت
دیگر گلی روی لبش هر گز نرویید
برگونه اما لاله های واژگون داشت
سالها با چاه همدم بوده ام
همنشین رنج و ماتم بوده ام
سالها در پیچ و تاب زندگی
همدم دیرینه ی غم بوده ام
همواره در سکوتم ,از داغ هجر رویت
فریادم از فراغت, دیگر صدا ندارد
شرمنده ی تو هستم ,گویی دلت شکستم
از دست ظلم اعداء دردت دوا ندارد
صد جلوه از پیمبر تو قد علم کند
آیینه چون به محضر تو قد علم کند
جایی برای پر زدن جبرئیل نیست
در آسمان اگر پر تو قد علم کند
کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند
دستهای پینه دارش استراحت می کنند
نخلها ازغربت وبغض گلو راحت شدند
مردم ازدست ِ عدالتهای او راحت شدند
نفست , بوی جدایی از غمی دیرینه دارد
حلقه های اشک چشمت ریشه در مدینه دارد
جنس بغض در گلویت,جنس کوچه های خاکیست
قلب تو از ضرب سیلی, یک دوجین آیینه دارد
دیگر عالم سیاه و تاریک است
شده نور خدا دگر خاموش
تو هم ای آفتاب عالم تاب
در فراق علی سیاه بپوش
دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد
وقتی تو را بابای من دنیا ندارد
رفتی ؛یتیم بی قرار شهر کوفه
حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد
دلم دریایی از غمهای بسیار
غم غربت غم یارو غم یار
من از روز ازل مظلوم بودم
زحق خویشتن محروم بودم