شعر شهادت مولی الموحدین

آه از آه درون دل محبوس علی

گاهی از واقعه ی کوچه سخن میگفتی

گاه هم از شب تدفین و کفن میگفتی

از فشار در و فریاد زدن میگفتی

از زمین خوردن یکدفعه ی زن میگفتی

رد سرخی طناب

دلم خونست و چشمانم پر آب است

تمام سینه ام از غم کباب است

ببین زینب به روی دست هایم

هنوز هم رد سرخی طناب است

 

محمد حسن بیات لو

غسل بابا

نیمه شب بود و از بهشت خدا

ناله و سوز و آه می آمد

شعله های غم بزرگ کسی

از دل سرد چاه می آمد

مولای من

امشب تمام شمعها پروانه ها مردند

امشب تمام لاله ها از غصه پژمردند

امشب صدای بی کسی از چاه می آید

پس کی مناجاتی او از راه می آید

ای تیغ

ای تیغ! دمی که یارم از پا افتاد

انگار علی زیر قدمها افتاد

یک شهر برای بردنم رد میشد

از روی دری که روی زهرا افتاد

غربتکده

آسمان دل غربتکده ام بارانی ست
ابری ام دیده ی ماتم  زده ام بارانی ست

مثل پروانه دلم دربه در سوختن است
گریه ی شمع همه زیر سر  سوختن است

کار مشـکل‌ســــاز شد

کار مشـکل‌ســــاز شد              

    خـــانه‌داری با تن تب‌دار مشـکل‌ســـازشد

ســــعی دارد پـا شـود         

          ســعی او هربار شد تکرار مشـکل‌ســـازشد

وقت رفتن

صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت

آسمان تیره شد از بسکه دل ماه گرفت  

بر سر سفره کمی درد دل خود را گفت

یک نفس گفت ؛ ولی آینه را آه گرفت

درد

دردی تمام بال و پرم را گرفته است

آهم فضای هر سحرم را گرفته است

عزمم به رفتن است و دلم تنگ فاطمه

گرچه کلونِ در کمرم را گرفته است

وصال

میان قبله محراب ناله ها کردم

به هرقنوت برای همه دعا کردم

برای اینکه به وصل حبیبه ام برسم

به قلب سوخته هر شب خداخدا کردم

مقیم روضه ی دیوار و در

دیگر یتیم های علی بی پدر شدند

گویا دوباره خسته و بی بال و پر شدند

 

چشمم به حال و روز دلم گریه می کند

دیگر تمام ثانیه ها بی ثمر شدند

 

روزهای سرد

کوفه این روزها چرا سرد است 

گشته بدتر شبیه یک درد است

می رسد از میان هر کوچه

گریه ای که ازآن یک مرد است

دکمه بازگشت به بالا