دلبر دلش گرفته دلدار گریه کرده
عاشق همیشه وقت دیدار گریه کرده
به آشتى بنده , مشتاق تر خدا بود
از توبه گنهکار , غفار گریه کرده
دلبر دلش گرفته دلدار گریه کرده
عاشق همیشه وقت دیدار گریه کرده
به آشتى بنده , مشتاق تر خدا بود
از توبه گنهکار , غفار گریه کرده
امشب گناهِ دل را با آبِ توبه شستم
من با خدای خوبم عهدی دوباره بستم
گفتم که بارالها! من عبدِ رو سیاهم
چون پرده ی حیا را با هر گنه گسستم
رو سوی میدان کن ببین حیدر به میدان آمده
شیر خدا شوری به سر در بیشه غرّان آمده
فتحُ لَکَ خواند ملک هم می تپد قلب فلک
کشتی دشمن سرنگون دریا به طوفان آمده
یک قدم میآیم و صدها قدم یارم شوی
با همه ناقابلی آقا خریدارم شوی
نیست گهگاهی حواسم با تو پس در غفلتم
در کمال بی خیالی ناگهان یارم شوی
دارم به لبم شعرِ پر از شور نجف را
آیینه شدم گنبد پر نور نجف را
میخانهی ما مَرد طلب میکند و مست
بر ما برسانند اگر انگور نجف را
پرورش یافته یِ دامَن زهراست حسین
قبله گاه دل ما قبلـه یِ دلهاست حسین
آسمان سینه زن روضه یِ ارباب من است
نغمه یِ عرش همین است چه آقاست حسین
زائری دیدم که دارد چشمِ تر میآورد
یک نفر هم نذر پاهای تو سر میآورد
کفتری دیدم که از بالابلندِ گنبدت
نذر چوبِ جاروی صحن تو پر میآورد
همیشه سر به هم آریم در لوای شما
سفر به خیر کجا رفته ای فدای شما
چگونه گم شده ای پیش چشمهای همه
کدام راه نهاده است سر به پای شما
دل را به پای ناز تو ای ناز باختم
با این همه شکست ببین باز باختم
اصلا برای اینکه تو هم باورم کنی
اقرار می کنم که از آغاز باختم
نگو که نیست بگو دیدها خطا دارد
به هر کجا بروی نور, ردّپا دارد
دروغ بسته به خورشید قاری غیبت
که نصّ اَشرَقتِ الارض, ماجرا دارد
رتّل القران امّا باده را ترتیل کن
روزگار دشمنت را سرگذشت فیل کن
از سیاهی ها ببر اندیشه ی پیکار و پس
آیه نصرُ منَ اَلله را خودت تاویل کن
در راه مانده ایم و سواری نمانده است
از ردّپای رفته غباری نمانده است
از شهرهای یخ زده بیرون زدیم و باز
کوهیّ و سرپناهی و غاری نمانده است