یا ولی الله
در شبستان دلم روشَنیِ ماهی نیست
چشمِ ظلمتزده ، شایستهی گمراهی نیست
نا نمانده است که در هِجر تو حسرت بکشم
متعجب شده آئینه ، چرا آهی نیست!
سر به صحرا زده یعقوب ، به یوسف برسد
غافل از اینکه در این بادیهها ، چاهی نیست
گِله از غربت خود داری و من باخبرم
مشکلی سختتر از مُعضل آگاهی نیست
حاضرم داغ فراق تو مرا پیر کند
بخدا نوکر تو ، آدم خودخواهی نیست
اختیاراً گره انداخته ام در کارم
این گرفتاریِ من گردنِ اِکراهی نیست
کوه طُغیان من از عرش فراتر رفته
طاعتی کو؟ که در انبار عَمَل ، کاهی نیست
جانِ شاهَنشهِ وادیِ نجف ، جانِ منی!
گرچه این عاشقت ، آنگونه که میخواهی نیست
زود دریاب که «أَبْلَیتُ شَبابی»* ، آقا!
عُمر من صرف تباهی شده و راهی نیست
بین رویا چِقَدَر دستِ تو را بوسیدم
کاش تائید کنی خوابِ خوشم ، واهی نیست
” هرگز از رونق بازار غمت کم نشود “
بس که در کار گدایان تو کوتاهی نیست
من فقیرم ، همه داراییِ من چیست ؟! حـسـیـن…
جز فراق حرمش ماتم جانکاهی نیست
نوکِ نیزه ، تَهِ خورجین ، کَفِ خاکیِ تنور
وسط طشت طلا جای سر شاهی نیست
*أَبْلَیْتُ شَبَابِی فِی سَکْرَهِ التَّبَاعُدِ مِنْکَ
جوانیام را در سرمستیِ دوری از تو فرسودم!
بردیا محمدی