دستم عُمریست دخیل عَلَم عبّـــــاس است
دلم عُمریست مقیم حرم عبّـــــاس است
همه ی حاجتم این است که صیدش بشوم
دام اگر حلقه ی گیسوی خَم عبّـــــاس است
دستم عُمریست دخیل عَلَم عبّـــــاس است
دلم عُمریست مقیم حرم عبّـــــاس است
همه ی حاجتم این است که صیدش بشوم
دام اگر حلقه ی گیسوی خَم عبّـــــاس است
باده در جام مهیاست بیا تا برویم
میکده منتظر ماست بیا تا برویم
رد دعوت عین کفر است به آئین وفا
دوش ساقی خود ز من خواست بیا تا برویم
نمک چشم تو دریای طلب می طلبد
وصف لعل دهنت باغ رطب می طلبد
از غباری که نشسته به لب پر ترکم
می شود گفت قدمهای تو لب می طلبد
در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست
با بلای عشق عاشق سینه چاک و مبتلاست
مست مستم من الا یا ایها الساقی بیا
یک دو جرعه باز می نوشم می باقی بیا
بس که دست دلبرم مشکل گشایی می کند
خلق می گویند این سقا خدایی می کند
گر چه از فرط گنه بیگانه گشتم با دلش
اوست دائم با دل من آشنایی می کند
هرزمان افطار خود با آب که وا می کنم
دیده هایم رافقط از اشک دریا می کنم
علت بیچاره گی ام راخودم فهمیده ام
کم سحرها باخدای خویش نجوا می کنم
سوغات تو از علقمه آیا بخورد تیر ؟
یک مشک پر از حسرت لبها بخورد تیر ؟
بادست رشیدت که در آغوش کشیدیش
این آرزوی توست مبادا بخورد تیر
یا علی! کیست می آید شتابان سوی تو؟
با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟
آمده پیش تو تا مشق سپه داری کند
تا به سبک «حیدر»ی تمرین کرّاری کند
دنیا همیشه مانده دلش مات دستتان
آقا مجرب است کرامات دستتان
تصویر چشم های شما در نگاه آب
می لزرد آب وقت ملاقات دستتان
ذکر شب و روز آسمانها: عباس
وقتی به بهشت میروی با: عباس
از معرفت و بزرگی اش معلوم است
دارد چه شباهتی به مولا عباس
هدیه ارجمند
(( بعد از تو آب, معنی دریاشدن نداشت))
گُم بود در خجالت و پیداشدن نداشت
بی بوی رویت ای مهِ یکتای هاشمی
(( شب مانده بود و جرأتِ فرداشدن نداشت))
بازوی محکم یاری ولایت عباس
یارُ یاور ولی تا به شهادت عباس
توکه بودیُ و چه کردی که امامت فرمود
ساقی آب و وفا, جان به فدایت عباس