بریده ام ز همه تا که یار من باشی
قرار این جگر بی قرار من باشی
ز هرچه غیر تو خالی نموده ام دل را
به این امید که یک دَم نگار من باشی
بریده ام ز همه تا که یار من باشی
قرار این جگر بی قرار من باشی
ز هرچه غیر تو خالی نموده ام دل را
به این امید که یک دَم نگار من باشی
هرکه سوز جگرواشک روانش دادند
برسرکوی مناجات امانش دادند
آنکه گردید نظرکرده صاحب نظران
جلوه حضرت معشوق نشانش دادند
بساط عاشقی ما به پاست این شب ها
زمان آشتی با خداست این شب ها
گناهکار قدیمی دوباره برگشته
صدای زمزمه ها آشناست این شب ها
سفره داری که به من اذن ضیافت داده
بار دیگر به گدا لقمه ی عزت داده
ماه شعبان و رجب رفت و به من گفت کسی
رمضان آمده و حق به تو فرصت داده
آمدم باز به درگاه تو با قلب حزین
بندهات را بِنِگر باز به سر خورده زمین
مهربانیت بلندست خداوند! دلت میسوزد
قلب بشکستهی ما را بپذیری به یقین
خدایا من گنهکارم, خودت گفتی که می بخشی
خودت گفتی که غفارم, خودت گفتی که می بخشی
خدا, بازار خوبانت از آن سمت است من اینجا
بساط معصیت دارم, خودت گفتی که می بخشی
روی خوشی نشان بده این روسیاه را
از شب زده دریغ نکن نور ماه را
بینای ظاهری شدم و کور مطلقم
وقتی بدست نفس سپردم نگاه را
تا هر زمان که لطف کند آسیاب فقر
ما میخوریم نان گدایی و آب فقر
وقتی اجاق خانه ما قهر میکند
این خانه گرم میشود از آفتاب فقر
سلک عشاق , غیر خلوت نیست
خلوت ماست روضه , جلوت نیست
ما همینجا توجه محضیم
احتیاجى به کنج عزلت نیست
در طریقت با ادا بودن نمى آید بکار
از عبودیت جدا بودن نمى آید بکار
تا زمانى که نگاه ما بدست مردم است
روز و شب گرمِ دعا بودن نمى آید کار
بازهم نیمه ى شب گریه و آه آوردم
به در خانه ى تو باز پناه آوردم
روسیاهم که نشد توبه ى من مقبولت
واى بر من که فقط بار گناه آوردم
هر کس برای توبه مصمم نمی شود
با صد هزار موعظه آدم نمی شود
امروز اگر که فرصت توبه هدر دهیم
فردا همین مجال فراهم نمی شود