شعر مدح و مناجات

عمر ِ گدایی من و سلطانی ات یکیست

آنان که بحر را به نظر در سبو کنند

آیا شود سبویِ مرا زیر و رو کنند؟

دل را حرارتِ غم ِ تو کم نمیشود

مارا اگر به چشمه ی زمزم فرو کنند

محو شلوغی های بازار

فردای محشر کار دشوار است ای دل

بیچاره آنکس که گرفتار است ای دل

هر کس که حب فاطمه در دل ندارد

آنجا یقینا بی کس و کار است ای دل

روزگاری پر از صفا بودیم

روزگاری پر از صفا بودیم

مرد میدان هر بلا بودیم

دورمان هر چه بود خوبی بود

از دروغ و ریا جدا بودیم

آن خالقی که

 آن خالقی که بر تن بی روحجان دهد

مهر تو رایگان به دل خاکیاندهد

 شخص کریم, جودِ بلاشرط میکند

آری خدا هر آنچه دهد رایگاندهد

نفهمیدم , ببخشید

آقا غلط کردم , نفهمیدم , ببخشید

اینبار هم عبد گنهکارت نفهمید

یک شب درون خواب دیدم ایهاالعشق

پرچم سیاه هیئت تو می درخشید

شکر خدا لطف خدایت ر

شکر خدا لطف خدایت رو به ما کرد

ما را در این دنیا به عشقت آشنا کرد

از پیش پرچم می گذشتم ای حسین جان

الحق که آقا مادرت ما را صدا کرد

به فدای اسلام

پدر و مادر و جانم به فدای اسلام

با غمت دور شدم از بدی و از اوهام

چه شود بال دهی تا به حرم پر گیرم

و بخوانند مرا مرغ مهاجر بر بام

دل من باز هوای

دل من باز هوای دل هیئت دارد

باز هم این دل بی حوصله فرصت دارد

چه کسی گفته گدا را به شهان کار مباد

من و هم صحبتی شاه , حقیقت دارد

بخوانید فقط

نام ما را ننویسید, بخوانید فقط

سر این سفره گدا را بنشانید فقط

آمدم در بزنم, در نزنم می میرم

من اگر در زدم این بار نرانید فقط

عمه افطار به خرما میکرد

عمه افطار به خرما میکرد

رطب حاصل بین الحرمین

جرعه ای آب…به گریه میگفت

به فدای لب عطشان حسین…!.

در فراق غم تو

در فراق غم تو این غم بسیار , کم است

ندبه کم نیست ولی طالب دیدار کم است

رمضان آمده و یاد خدا افتادیم

شکر یک ماهه بر این خالق ستار کم است

من که از قافلۀ

من که از قافلۀ پیر مغان جا ماندم

تک و تنها شدم, از همسفران جا ماندم

لطف تو گر چه مرا لحظه ای تنها نگذاشت

با گنه انس گرفتم و همان جا ماندم

دکمه بازگشت به بالا