شعر محرم و صفر

همین که دو تایی به میدان رسیدند

همین که دو تایی به میدان رسیدند

رویِ دست خورشید, شش ماه دیدند

به واللهِ کارش علی اکبری بود

اگر چه علی اصغرش آفریدند

از حرم طفل رباب

از حرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته

شال بسته, با نقابِ تازه ای برخاسته

گر چه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها

تازه مغرب, آفتابِ تازه ای برخاسته

وقت آن است بگیری قمرش گردانی

وقت آن است بگیری قمرش گردانی

پسرت را به فدای پدرش گردانی

ایستاده به روی پای خودش از امروز

مرد گشته ببرش مردترش گردانی

به روی صورت طفل

به رویصورت طفل آفتاب می ریزد

خدا بهچهره ی ماه اش نقاب می ریزد

به چشمهای کسی هجر قطره ی آبی

اگرفشار بیارد سراب می ریزد

ربابپیش خودش فکر می کند حتما

عمو بهکام علی قطره آب می ریزد

کنارعلقمه شمر لعین می خندد

ز چشمهای گلی تا که خواب می ریزد

لباسرزم ندارد ولی بلند شود

به قلبلشگر دشمن عذاب می ریزد

رسیدهاست زمان نبرد و بین دل

عروسفاطمه هی اضطراب  می ریزد

خدا بهخیر کند دست تیر,حلق علی

میانمعرکه از گل گلاب می ریزد

حسینروی سرش می زند و می گرید

به کامحرمله گویی شراب می ریزد

میانخنده ی انذار با عبای خودش

پدر بهروی عزیزش حجاب می ریزد

به سمتخیمه پدر می رود و می آید

چقدرغصه به روی رباب می ریزد

علی حسنی

 

 

 

 

 

داماد کربلا

به وجد آمدی و جاودانه ات کردند

یگانه حجله نشین میانه ات کردند

برای عقد تو دست تو را حنا بستند

و عمه هات نشستند شانه ات کردند

از تنم چند تن درست کنید

از تنم چند تن درست کنید

بی سر و بی ‌بدن درست کنید

سنگ را بر تنم تراش دهید

تا عقیق یمن درست کنید

آتش زنید

آتش زنید تا خیمه ای دیگر نماند

بر اهل خیمه,حتی بال و پر نماند

کاری بکن ای حرمله در این نواحی

تا بر نوامیس حسین معجر نماند

لحظه ی بی جان

لحظه ی بی جان شدنش گفت: آب

هرچه که نیزه زدنش گفت: آب

حرمله بر شانه ی قاتل زد و . . .

گفت:شنیدی سخنش؟ گفت: آب…

برادر بر زمین

من به روی تل,برادر بر زمین

آن گل خونی پرپر بر زمین

کار خود کردند آخر کوفیان

پیکرش زخمی شد آخر بر زمین

عزیز هستی

مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی

زهرا شدی,علی شدی ومصطفی شدی

وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت

تنها سواره ی حسن مجتبی شدی

قیام بعد تو

یک تنه زینب کند اینجا قیامی بعد تو

با کسی حتی نگفتم من کلامی بعد تو

تا که تو بی جان شدی بهر غنیمت آمدند

ناگهان در خیمه ها شد ازدحامی بعد تو

زبان مرثیه

وقتی که اشک روز چو باران و برف بود

کشته شدن برای عمویم به صرف بود

وقتی عسل جوانه زد از کام تشنه ام

سینه برای پر زدنم مثل ظرف بود

دکمه بازگشت به بالا