شعر محرم و صفر

دون ماه قدم می زنم سحر ها را

بدون ماه قدم می زنم سحر ها را

گرفته اند از این آسمان قمرها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است

رسانده است به خانم کسی خبرها را

ابر بیقرار

قرار بود که یک ابر بیقرار شود

در آسمان بوزد مدتی بخار شود

سه سال بعد بیاید سه بار پی در پی

ببارد و برود , کوه , نو نوار شود

باب الحوائج علی اصغر(ع)

پره قنداق علی اصغر تو بال من است

زان سبب فطرس پرسوخته دنبال من است

اشک می بارم و این بیت زبانحال من است

سر من مال تو و ابروی تو مال من است

ای شه کرب و بلا پس بده اموال مرا

نوکر اصغرت هستم ببین حال مرا

رضا قربانی

دروازه کوفه…

تا میدهم به ساحت قدسیتان درود

از کوهسار نیزه روان میکنی دو رود

با این هزار و نهصد و پنجاه آیه.درد

من می شوم پیمبرت ای مصحف کبود

پیغمبردیگر…

افسوس می خورم که نسیم غروب شام

بر روی نیزه شانه به زلفت کشیده است

مهمان کشی به رسم مسلمانی کجاست؟

قرآن بخوان که وقت رسالت رسیده است

یاحبیب الباکین

زمین برای قدم هایت آسمان شده بود

وَ ماه, روی سرت مثل سایه بان شده بود

دوباره کشتی نوح از پس زمان برخاست

وَ باز دست خداوند, بادبان شده بود

انتهای شفق

کاروانی ز انتهای شفق

همچو خطی شکسته می امد

روزن نور بود و تا شهری

به سیاهی نشسته می امد

ولیمه منا

ویرانه شد بهشت بیابان صفا گرفت

شهر گناه حال و هوای خدا گرفت

با سر دوید سوی طبق طفل بستری

زینب بیا بیا که مریضت شفا گرفت

برخیز ارباب

زینب رسیده از سفر برخیز ارباب

با کاروانی خون جگر, برخیز ارباب

برگشته ام از شام و کوفه, قد خمیده

آورده ام صدها خبر, برخیز ارباب

من دختر رشیده ی این خانواده ام

در این سفر ببین که به پای اراده ام

بال و پری که داشتم از دست داده ام

از بوی دود چادر آتش گرفته ام

بسیار روشن است که پروانه زاده ام

پیغمبر دیگر …

افسوس می خورم که نسیم غروب شام

بر روی نیزه شانه به زلفت کشیده است

مهمان کشی به رسم مسلمانی کجاست؟

قرآن بخوان که وقت رسالت رسیده است 

بیقراری و من …

هنوز روی سرت جای نیزه داری و من

نشسته ام که بیاید عمو به یاری و من

هزار حرف دگر با سر تو دارم و تو

به سوی عمه پریشان و بیقراری و من 

محسن نورپور

 

دکمه بازگشت به بالا