شعر شهادت اهل بيت (ع)

گرفته باز دل آسمان سامرا

گرفته باز دل آسمان سامرا
به عرش می‌رسد امشب فغان سامرا

شبیه جد خودش آرمید نزد پدر
غریب و خسته امامِ جوان سامرا

بر خلایق لطف کردی

بر خلایق لطف کردی، منتها برعکس شد!
پاسخ «خوبی» نمیدانم چرا برعکس شد؟

خوب بودی، با بدی امّا جوابت داده‌اند
سنّت آن روزگاران با شما برعکس شد

یا ابالمهدی (ع)

پیمبر زاده هستی شیوه ی اعجاز میدانی
بگو با عاشقان قدری از آن اسرار پنهانی

چنان نوری شتابان جاری از اقصای تاریخی
که بخشیدی بیابان را نجات از حجم ویرانی

آقای من

اگر چه با محبت بر فقیران آب و نان دادی
حسن(ع) بودی و مثل مجتبی(ع) با زهر؛ جان دادی

به زحمت میکشیدی یک نفس با چشم نیمه باز
به زحمت دستهای ناتوانت را تکان دادی

تو کریمی و ما گدا هستیم

تو کریمی و ما گدا هستیم
آسمانی… شبیهِ بارانی
گرچه عنوانِ عسکری داری
حَسنِ دومِ کریمانی

سوختم از اثر زهر جفا

سوختم از اثر زهر جفا مهدی جان
قوتی نیست تنم را به خدا مهدی جان (عج الله)

رعشه افتاده زپا تا به سرم میلرزد
کن تماشا بنگر حال مرا مهدی جان (عج الله)

زهر اُفتاده است بر جانت

زهر اُفتاده است بر جانت
تب و آتش شده است مهمانت

می‌فشاری زِ درد دندان را
می‌کِشی زانوان بی‌جان را

مظلوم آقام

این زهر کاری کرد من از نا فتادم
در کوچه مثل مادرم از پا فتادم

با احتیاط از درد، خود را میکشدم
تا خانه چندین بار چون زهرا فتادم

جانم آقام

ز سوز زهر شراری به حنجرش افتاد
نفس نفس زد و از پای آخرش افتاد

اگر چه سخت در آنجا به خویش می پیچید
ولی به حجره به در،دیده ی ترش افتاد

گنبدِ نور

با هر مقام و منصبی در چاه افتاد
هر کس که پیش پات با اکراه افتاد

شب غرق تاریکی شد از آن لحظه ای که
دستش ز دامان رخت کوتاه افتاد

آمدم تا دل ویران شده ترمیم کنم

آمدم تا دل ویران شده ترمیم کنم
خانه آباد! چه با خانه خرابیم کنم؟

گردنم پیش کسی خم نشده ای سلطان
ولی امروز می‌ارزد به تو تعظیم کنم

کمک می گیرد از دیوار

کمک می گیرد از دیوار با قد کمانش
هلاهل سخت برده از تنش تاب و توانش

چنان نیلوفری بر خاک سرد حجره پیچد
ز بس می سوزد از این زهر مغز استخوانش

مسیر تا به حجره گر چه کوتاه است اما
گمانم نیم روزی را گرفته از زمانش

کشیده پنجه بر دیوار یاد یاس نیلی
نمی افتاد یک دم آه مادر از زبانش

عبا وقتی به سر افکند یاد آن عبا بود
که حیدر پشت در انداخت بر روی جوانش

تمام انتظارش را به در می دوخت تا که
بیاد زودتر از راه عمرش، نو جوانش

 حسن کردی

دکمه بازگشت به بالا