ندا به حقعلی و دعا به حق علی
دوا به حقعلی و شفا به حق علی
چهسرفرازم و آقا شدم برای خودم
بلندمیشود و افتاده پا به حق علی
ندا به حقعلی و دعا به حق علی
دوا به حقعلی و شفا به حق علی
چهسرفرازم و آقا شدم برای خودم
بلندمیشود و افتاده پا به حق علی
این چشم هابه راه تو بیدار مانده است
چشمانتظارت از دم افطار مانده است
برخیز و کولهبار محبت به دوش گیر
سرهای بی نوازشبسیار مانده است
از تو سر و ز مادر من سینه ای شکست
تا صبح حشر بر سر بر سینه میزنم
جدم که نیست در بر تو مادرم که نیست
دارم برای چند نفر سینه میزنم
نیست مادر تا ببیند اشک های جاری ام
نیست تا این که دهد آن مهربان دلداریام
می رود از حال و خواب از چشم هایم میرود
خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام
صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت
آسمان تیره شد از بسکه دل ماه گرفت
بر سر سفره کمی درد دل خود را گفت
یک نفس گفت ؛ ولی آینه را آه گرفت
دردی تمام بال و پرم را گرفته است
آهم فضای هر سحرم را گرفته است
عزمم به رفتن است و دلم تنگ فاطمه
گرچه کلونِ در کمرم را گرفته است
میان قبله محراب ناله ها کردم
به هرقنوت برای همه دعا کردم
برای اینکه به وصل حبیبه ام برسم
به قلب سوخته هر شب خداخدا کردم
سقا کنار حضرت زهرا نشسته است
دست علی به دست ابوالفضل بسته است
تنها برای کرب وبلا حرف می زند
از حرف های دیگر این شهر خسته است
هر چند زخم کاری روی سرم شدی
اما علاج این دل زخمی ترم شدی
ای تیغ… حاجتم که روا شد… ولی بدان
تیری به قلب غم زده? دخترم شدی
ز رویزرد علی انتظار می ریزد
ز چشممانده به راهش قرار می ریزد
دلش بهفاطمه و دیده بر اجل بسته
ز چشمدیده و دل احتضار می ریزد
نیست مادر تا ببیند اشکهای جاری ام
نیست تا اینکه دهد آن مهرباندلداری ام
می رود از حال و خواب از چشمهایممی رود
خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام
آن شب به شهر کوفه غوغایی به پا بود
شوری به پا از ماتم شیر خدا بود
مرد مریضی در خرابه داد می زد
داد از نشان مرگ استمداد می زد