آسوده ی بی خبر نگاهی گاهی !…
سرمنشاء درد سر نگاهی گاهی !…
ای میخ ! اگر عقب عقب می آیی
بر لاله ی پشت در نگاهی گاهی !…
جواد حاجی زاده
آسوده ی بی خبر نگاهی گاهی !…
سرمنشاء درد سر نگاهی گاهی !…
ای میخ ! اگر عقب عقب می آیی
بر لاله ی پشت در نگاهی گاهی !…
جواد حاجی زاده
صبح زود است و رها از همه غم ها شده زهرا
و آماده ی رفتن شده است ام ابیها
بنشینید , ببینید
که این آخر روزی , نشسته است کمی نان , بپزد بهر یتیمان
خودم عصای توهستم بیابیا مادر
توراقسم به دل مرتضی بیامادر
نمیزنم سخنی باعلی ولی چادر
نگفته فاش کندرازکوچه رامادر
سیلی باد روی صورت گل ها افتاد
عشق از لرزش این فاجعه از پا افتاد
دست آماده و هر ضرب غلاف آماده
کوچه آماده شد و فاطمه آنجا افتاد
حمید رمی
مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند
شعله بر سوختن بال و پرت آوردند
دست سمت رخ همچون قمرت آوردند
گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند
بانو! نباش فکر سفر , خوب می شوی
هنگام صبح , وقت سحر , خوب می شوی
این رو گرفتنت به خدا احتیاج نیست
از زخم ها نمانده اثر , خوب می شوی
وقتی شکست پهلوی زهرای خانه را
افتاده دید قامت آقای خانه را
فریاد زد سَر همه : هیزم بیاورید
آتش گرفته دامنِ دریای خانه را
دوباره هیئت ما در عزای مادرتان
رسیده است به زیر کسای مادرتان
میان ذکر مصیبت عجیب نیست اگر
شنیده میشود اینجا صدای مادرتان
می آمد از آن دور و به دستش تبری بود
انگار در آن کوچه خاکی خبری بود
دیری نگذشت از غم خاتم که زمانه
آبستن پیشامد جانسوز تری بود
با پا زدند بر در و در را صدا زدند
بی اطلاع آمده و بی هوا زدند
دیدند چون حریف نبردش نمی شوند
دستش طناب بسته به او پشت پا زدند
جایی برای کوثر و زمزم درست کن
اسما برای فاطمه مرهم درست کن
تابوت کوچکی که بمیرم درون آن
با چند تخته چوب برایم درست کن
ما بیخیال سیلی مادر نمیشویم
فارغ ز غصهی گل پرپر نمیشویم
هرچند بر مصائب او گریه میکنیم
قادر به درک زخم کبوتر نمیشویم