شب فراگیرو فلک دلهره داشت حالت ماه نمایی چو خم سُرسره داشت کهکشان چشم به خاک کره داشت کره خاک دلش غوغابود وفضا زیبا بود دل مجنون صفتان دربه در لیلا بود همه ذرات جهان آشکارا ونهان اهل زمین اهل سما همه از عقل فراری بودند مست انفاس بهاری بودند غرق بی صبروقراری بودند مثل یک رود روان گشته وجاری بودند تاکه خودرا برسانند به یک شهر به یک خانه به یک خانه پرنور به یک وادی مستور به یک میکده از جنس خود طور که گردیده پرازشور زروئیدن یک غنچه طناز که واکردرخ وباز شد افشا صفت راز و شد دلبری آغازدراین خانه که خاک در آن سرمه دیده ست که شفابخش بود خاک ره این خانه ، خانه نه میخانه ، خانه نه باغ گل وریحانه خانه ای که شود عاقل زتجلّی خدا دیوانه وشود فرزانه هرکه زد دست توسل به درش وشود گل ثمرش گرکه بود خار وگردد هشیار ولطفی بسیار می شود قسمت او گرچه بود بی مقدار وچه خوش که این بار که جوانه زده یک غنچه بی مثل که گفتم صفتش راکه بود بس دلبر ونموده محشر زقدومش که بود زیبا فر دلبری نام آور یوسفی خوش منظر که کشته به خم هرابرو صدلشگر وزمستی لبش صد ساغر شدشکسته ونگردد باور بنده است این ویا جلوه ذات داور که نموده کافر با جمالش باکمالش با خصالش صفی ازآدمیان را که به حق کرده همه ذات خدا را معنا گفتم از شهرو زیک خانه زیبا که بود بی همتا ودراین وانفسا می توان در رؤیا که فقط رفت آنجا تا ببینیم وببوسیم غبار ره این لیلارا
وبپرسیم زنامش و بنوشیم زجامش وبگردیم همه محو رخ ماه تمامش وکبوتر بشویم وبنشینیم به بامش واگر بخت مدد کردبگیریم نم از گوشه کامش وبنامش همگی دل بدهیم وهمگی مست شویم وهمه یکدست شویم و فارغ از هست شویم پس همه بار ببندید که با هم برویم وباوجودی فانی جان کنیم ارزانی بهرگل افشانی همه با همخوانی دم بگیریم ومدینه برویم وچه خوش شاعرگفت بعد منزل نبود درسفرروحانی پس ببندید دو چشم وهمه ازحق آگاه همگی دراین راه بهردیدار وزیارت به سوی این دلخواه همه با بسم ا… به مدینه برویم وهمه احرام ببندیم وبگردیم همه معتکف میکده این آقا
این پسرکیست عجب وجه وجمالی دارد به چه ابروی هلالی دارد چه کمالی چه خصالی دارد بهتراز جلوه هندی به لب خویش چه خالی دارد پدرش را همگی خوب ببینید چه حالی دارد مست وشیدا شده است در دلش شوروخوشی جاشده است چشم آقا زخوشی چشمه دریا شده است به حسین حق بدهید ، تازه بابا شده است شاد شاد شاد است خانه اش آباد است بر کفش شاخه ای از شمشاد است حق به ارباب گلی نوبر داد جلوه ای ازهمگان بهتر داد بت مه پیکرداد جلوه ای بی بدل از کوثرداد کوکب واخترداد باغ خوش عطر تر از عنبر داد پسری با جلوات علی و حضرت پیغمبر داد حق به ارباب علی اکبرداد ذات او حیدری است چهره پیغمبری است روح او کوثری است قامتش سرو به خاک افکنده شد مسیح از نفس او زنده جلو اش تابنده وبه هر گلخنده بند دل می لرزد بخدا می ارزد گر که یکبار ببینی و بمیری به برش بخدا که پدرش همه ایل وعشیره همه بالای سرش همه مشتاق زیارت به شب و هرسحرش عاشق چهره قرص قمرش تاک ها تشنه لب شهد لبان شکرش چقدر شیرین است سرفراز است ولیکن سر او پایین است پیش بابا همه جا ساکت وسر سنگین است عصمت از فاطمه غیرت زعلی حسن اخلاق زدامان حسن وادب را زابالفضل عمویش به کف آورده شجاعت زپدر برده و آزرده صف کوردلان را ونموده به صف کرب و بلا شور وقیامت بر پا
یم زهرا درّسرمد مه هاشم زکمالات محمد قمراست این ثمراست این پسراست است این به حسین وبه حسن شیره جان وجگراست این به یم فاطمه وحیدر کرار در است این چه نجابت چه اصالت چه جلالت چه مقامی دارد این همه وجه وکمالات به میدان آمدزرهی برتن و رخت کفن و خشکی دشت ودمن و خشک زگرما دهن و رفت به میدان و پدر با حسرت خوشی اش از سر رفت روح بابا زپی اکبر رفت ومحاسن بکف خویش گرفت و زلبش نجوا کرد دیده را دریا کرد وخرامان زحرم رفتن اکبر چقدر خون به دل بابا کرد وقت رزم آمد و گفتند که احمد به مصاف آمده است یا علی شیر خداوند به لشگر زده است وقت شمشیر زدن آمدو کولاک نمود ولوله در همه افلاک نمود زیر پا مثل علی نعره کشیدو همه را خاک نمود بی حریف است علی شعر بکری است که بی وزن وردیف است علی هم غیور است ودلاور هم لطیف است علی تشنگی تابش برد پس به پیش پدر آمد که کامش بدهد از شراب و می حق شربت وجامش بدهد وبه میدان آمد دشمنان لرزیدند و زهم پاشیدند خوب اندیشیدند وبهتر دیدند که علی را همگی دوره کنند تیرها گشت رها کربلا شد غوغا نیزه ا ی بوسه به پهلویش زد تیغ یک ضربه به خط وسط مویش زد نقش خون نقش به آن چهره خوش رویش زد دست بریال عقابش افکند خون او چشم عقابش را بست اسب اورا وسط دشمن برد کاش بابا می مرد تا نمی دید علی در میدان نیزه از هر کس وناکس می خورد پدرش زود رسید ناله از سینه کشید رنگ از چهره پرید وسط صحرادید پسرش را که چه زیبا شده است تیغ و صد نیزه شکسته به تنش جاشده است قامتش مثل معما شده است همه دشت پرازاکبر لیلا شده است یعنی اینکه علی اکبر اربا اربا شده است وزمین گیر شد و ناله زد از سینه صدا کرد جوانان بنی هاشم را
مجتبی صمدی شهاب