بقیع

انسیه الحورا

انسیه ای که روز محشر محشر اوست
سیراب کام عاشقان از کوثر اوست
ای کاش ما را در پناه خود بگیرد
بچه که می ترسد پناهش مادر اوست
اسماعیل روستایی

آشیان سوخت

گیرم آتش به جفا، در که نباید می سوخت
آشیان سوخت ، کبوتر که نباید می سوخت

آتش اینبار گلستان نشد انگار ولی
باغ و بستان پبمبر که نباید می سوخت

زهرای من

شبهای غمش همدم زهرا فضه ست
راوی غم و‌ ماتم زهرا فضه ست
یک عمر علی محرم اسرارش بود
حالا چه شده محرم زهرا فضه ست؟

امیر فرخنده

حقت بهار بود

حقت بهار بود ، خزانت شدم ببخش …
آتش گرفتم آتش جانت شدم ببخش

تقصیر تو نبود که بازوی من شکست
گفتی نیا، ولی نگرانت شدم ببخش …

یا مظلوم

این شهر بی وفا به علی مرحمت نداشت
این داغدیده را نظر تسلیت نداشت

ای روزگار قبل جسارت به فاطمه
قنفذ در این حکومت غاصب سِمَت نداشت

وای مادرم

پروانه ها جمعند، دور شمع خانه
اشکند در پای وداعی عاشقانه …

در نیمه ی شب مادری تشییع می شد
آرام بین بغض های کودکانه …

یا زهرا (س)

عطر بهشت می‌وزد از آستانه‌ات
گل می‌طراود از در و دیوار خانه‌ات

پنهان شده است قدر تو مانند قبر تو
ای بی‌نشانه کیست که دارد نشانه‌ات؟

مادر من

آتش گرفته سینه ام از ماجرای تو
ابرم همیشه مادر من در عزای تو
پاک ست فرش قلب من از آفت ریا
شکر خدا که شسته شده زیر پای تو

مادرِ ما سوخت

سوختن را به عِینه معنا کرد
آنچه با یاس ، هُرمِ گرما کرد

گُل در آتش اگر که جمع شود
دیگر آن را نمی توان وا کرد

تصویر هجرِ دلدار

تصویر هجرِ دلدار ، از چشم تر نرفته
در ساغرِ دلم جز ، خون‌ِ جگر نرفته

یوسف رسید و یعقوب ، هر روز گریه می کرد
داغ پسر هنوز از ، ذهنِ پدر نرفته

یا زهرا (س)

بسوزیم و بسوزانیم با گریه دو عالم را
که سوزاندند ناموس رسول الله اعظم را

لگد بر شاخه خورد و بار افتاد از درختی که
به زیر سایه اش گیرد از آدم تا به خاتم را

واویلا

آه از غمی که هست و ز غم پروری که نیست
از سنگری که هست و ز هم سنگری که نیست

طفلان من به نان و غذا لب نمیزنند
گیرم که سفره پهن شده ،مادری که نیست

دکمه بازگشت به بالا