از بس خیالت بالش غم را پُر از پَر کرد
آخر دلم را کنج ایوانت کبوتر کرد
قحطی مضمون بود و من هم تشنه لب بودم
شوق حرم چشم قلم را ناگهان تر کرد
از بس خیالت بالش غم را پُر از پَر کرد
آخر دلم را کنج ایوانت کبوتر کرد
قحطی مضمون بود و من هم تشنه لب بودم
شوق حرم چشم قلم را ناگهان تر کرد
شب تولد زینب بلند شو مادر
به جان دخترت امشب بلند شو مادر
شب تولد زینب دعای مرگ مکن
بیاو خانه مهیا برای مرگ مکن
شب تولد زینب بخند مادر جان
دو پلک زخمی خود را مبند مادر جان
شب تولد زینب نفس بکش مادر
بیا ز دست اجل دست پس بکش مادر
شب تولد من مثل شمع میسوزی
به جای طفل به تابوت چشم می دوزی
فدای آنهمه احساس مادرانه تو
شب تولد زینب کجاست شانه تو
شب تولد من تیر می کشد پهلوت
شب تولد من درد می کند بازوت
شب تولد من دست من کفن دادی
به جای هدیه به من کهنه پیرهن دادی
محسن عرب خالقی
ای که جز نامت ندارد حسن مطلع کارها
ختم شد با مُهر مِهر تو همه طومارها
در بیانت بند می آید زبان ناطقان
قامت مدحت کجا و خلعت گفتارها
با تیغ اشک بر همه میتازم ای پدر
من با غم تو هیچ نمی سازم ای پدر
این مدتی که مانده به پایان عمر من
باید به گریه بر تو بپردازم ای پدر
ای دلت بند امیر المومنین
رشته های چادرت حبل المتین
مادر ماهی و خورشید زمین
ای کنیز فاطمه ام البنین
گرچه عمری بر در این خانه زحمت میکشیم
کم برایت شعر گفتیم و خجالت میکشیم
دیگران نقاشی موهن برایت میکشند
ما فقط در کنج عزلت آه حسرت می کشیم
ندیده غیر خدا اول زمانش را
نرفته غیر نبی اوج آسمانش را
سری نمانده که از وصف او نرفته ز هوش
نمانده گوش که نشنیده داستانش را
بر جان خانه کینه ای شعله ور افتاد
آنقدر زد آنقدر زد آخر در افتاد
ای کاش می چرخید از لولا در, اما
در وا نشد افتاد, روی مادر افتاد
نه اینکه بهر دفاع تو جان نمانده مرا
برای دادن جان هم توان نمانده مرا
نفس کشیدن من نیست غیر جان کندن
ببخش جان جهانم که جان نمانده مرا
یک روز مسجد را بسوزاند
یک روز منبر را بسوزاند
با انحراف از راه حق آخر
نیمی ز محشر را بسوزاند
ای که جز خانه تو خلوت ما نیست که نیست
هر چه گشتیم دراین میکده جا نیست که نیست
من که جز نام تو نامی نشنیدم بی شک
جز صدای تو در این دهر صدا نیست که نیست
با رفتنت خالی مکن دور و برم را
پاشیده تر از این مگردان لشگرم را
ای نیمه ی مجروح من ای کاشبا تو
در خاک بگذارند نیم دیگرم را