هرکه از دام عشقت آزاد است, خلق او را اسیر می گویند
هرکسی گفت بی نیاز از توست, تازه او را فقیر می گویند
عشق بیماری فراگیری ست, که اگر منشاش نگاه توست
نام ما را که مبتلای توئیم, در صف مرگ و میر می گویند
هرکه از دام عشقت آزاد است, خلق او را اسیر می گویند
هرکسی گفت بی نیاز از توست, تازه او را فقیر می گویند
عشق بیماری فراگیری ست, که اگر منشاش نگاه توست
نام ما را که مبتلای توئیم, در صف مرگ و میر می گویند
می گریزد از کوفه هر کسی که پا دارد
دست اگر دهد بالی, این محیط جا دارد
شهر را فرو بگذار با تمام دیبایش
رو به بادیه کانجا فرش بوریا دارد
آب کوفه را خوردم شور بود چون چشمش
هر عزیز در کوفه چشم زخم ها دارد
شهر کوفه را دیدم سبز بود و بی حاصل
وحدت نقیضین است کوفه ماجرا دارد
می پرد چو فکر از سر می رود چو رنگ ازرو
عهد مردم کوفه خصلت حنا ارد
قوت غالبم سنگ است آینه است امکانم
سعی جلوه های من صد حرم صفا دارد
گر چه پیک مسلم شد, اعتماد بر او نیست
زلف خویش پنهان کن کوفه بادها دارد
کوفه آبرو خوار است با حرم میا اینجا
اژدهای صد چشم است سخت اشتها دارد
ابرها نمی گریند بادها نمی رقصند
وضع عید قربانم حال کربلا دارد
عشق آتشین من دست باد افتاده است
هر چه من دعا دارم کوفه ناسزا دارد
در یمن رکابت را ای عقیق خالی کن
کوفه بد تراش است و جوهرش جفا دارد
صد نفس تو را خواندم یک نفس اجابت کن
شاه بی نوا پرور در قفا دعا دارد
در قفا دعا دارد گر حسین بی لشگر
شمر از چه ای معنی پا بر آن قفا دارد
محمد سهرابی
خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده , گشته حیران در کوچه ها یک ستاره
خفاش شب در کمین است, دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش, خون کبوتر هماره
پایش امضا زدند خیلی زود
نامه را تا زدند خیلی زود
نامه را تا نکرده در واقع
کوفیان جا زدند خیلی زود
آقاچه شد که حج شما نیمه کاره ماند
شبهای شهر مکه چرا بی ستاره ماند
بار سفر مبند, دلم شور می زند
گویا قیامت است,مَلک صور می زند
اینجابه غیر از شورهزاری نیست , برگرد
دراین خزان جای بهاری نیست برگرد
دستمبه دامانت مکش دامن ز دستم
آرامشماینجا قراری نیست برگرد
میا به کوفه که بر قتلت افتخار کنند
برای سنگ زدن بر سرت, قمار کنند
میا به کوفه که صیادهای گرگ صفت
غزال های بیابانتان شکار کنند
صدای صاعقه آمد که در هوا زده بود
گمان کنم که خدا مرد را صدا زده بود
به خنده ی دم آخر کمی تسلی داد
به جبرئیل که از غصه, ضجه ها زده بود
دل پر از زخم, نفس زخم , رگ حنجر زخم
گوشه ای درته گودال لب حنجر زخم
آسمان پر شده از سر , سر بر نیزه شده
پیکری روی زمین بی سر و , سر تا سر زخم
شعرهایم همه پریشان است
مثل پروانه مثل دیوانه
گاه می رود به گودال و
گاه می رود به ویرانه
نیزه ای در دهن شه جا شد
کمر خواهرش از غم تا شد
بند های بدن از هم وا شد
تکه تکه پسر زهرا شد
یک نفر انگشترت را می برد
دیگری بال و پرت را می برد
گرگی از بالا سرت رویت درید
می جوید و پیکرت را می برد