شعر آیینی

رزق حلالِ فاطمی

رزق حلالِ فاطمی از آسمان نخورد
هر کس که غصه ی غمِ صاحب زمان نخورد

با بدترین گناه، تفاوت نمی کند
آن طاعتی که مُهر ولی پایِ آن نخورد

من آمدم

ما را اسیر درد و غم خویشتن مکن
تنببه مان به فاصله انداختن مکن

من امدم به خیمه تو تا ببینمت
حال مرا چو حال اویس قرن مکن

یابن الحسن(عج)

تصویر هجر تو که به ذهنم خطور کرد
آه فراق آینه ام را نمور کرد

جز اشک چیست چاره ی یوسف ندیده ها؟
یعقوب چشمهای مرا گریه کور کرد

از بها افتاده ایم

در لجن زار معاصی، از بها افتاده ایم
دور از مولای خود در تنگنا افتاده ایم

راه را گم کرده و بیراهه دائم می رویم
در غل و زنجیرِ اوهام خطا افتاده ایم

ببخش آقا جان

قسم به جلوه ی ایمان و عصمت زهرا
بیا که شاد شود قلب حضرت زهرا

گناهکاری ما را ببخش آقا جان
به حرمت نظر لطف و رحمت زهرا

شب یلدا

دوری ات هر شبمان را شب یلدا کرده
منِ غفلت زده را پیش تو رسوا کرده
با خبر نیست کسی ازدل مجنون شده ام
بر سرم هرچه بیاید غم لیلا کرده

عزیزم حسین

کفنم ‌را ببر ولی طفلِ
بی کفن را بیاور‌ ای فضه
از میان امانتی هایم
پیرهن را بیاور ای فضه

یابن الحسن

یک شب مرا هم محض دیدارت طلب کن
کمتر مرا با بی محلی ها ادب کن

عاشق نبودم نیستم دل بیقرارت
فکری برای این دل بی تاب و تب کن

سِپری شد

شب و روزم همه با از تو شنیدن سِپری شد
عُمرم ای دوست به روی تو ندیدن سپری شد

همه گفتند زِ بازار گذر کردی و رفتی
دیده ام کور شد و وقتِ خریدن سپری شد

حریم پاکِ دل

این دلِ آتش زده باران نمی خواهدمگر
این وجودِ در به در سامان نمی خواهد مگر

در حریم پاکِ دل، هرکس که آمد خانه کرد
عاقبت این ملکِ دل سلطان نمی خواهد مگر

جز گدایی از شما کاری ندارد دست من
دست های ملتمس دامان نمیخواهد مگر

ای جانِ شفا

لنگیم همه! عصای ما را بفرست
آمینِ پس از دعای ما را بفرست

بیماری ما صعب العلاج است بیا
ای جانِ شفا، شفای ما را بفرست

دریای رحمت

ساحل دریای رحمت، غرق عصیان آمدم
آبرویم را نریز آلوده دامان آمدم

بعد عمری سرکشی و معصیت برگشته ام
با دو چشمِ پُر گناه و خیسِ باران آمدم

دکمه بازگشت به بالا