دوباره ماندن زهرا بعید تر شده بود
که درد پهلوی مادر شدیدتر شده بود
دلیل های کبودش جدیدتر شده بود
در این میانه حسن نا امیدتر شده بود
دوباره ماندن زهرا بعید تر شده بود
که درد پهلوی مادر شدیدتر شده بود
دلیل های کبودش جدیدتر شده بود
در این میانه حسن نا امیدتر شده بود
به شب برآمد تا اینکه آفتاب کند
قیام کرد, قیامی که انقلاب کند
قیام کرد دلیرانه تا امامش را
برای اذن جهاد این چنین مجاب کند
با لهجه ی بلال ندا ناگهان رسید
حی علی العزا… عزا ناگهان رسید
مثل ‹‹حسین›› , ‹‹فاطمه›› هم گریه آور است
مثل ائمه گریه ی ما ناگهان رسید
گذشته آب در این روزگار از سر من
حلال کن کهرسیده است روز آخر من
مرا ببخشکه افتاده ام در این بستر
نمانده استتوانی به جسم لاغر من
بازی ما پیداو ناپیداس برخیز
این بازی پستهمین دنیاس برخیز
دیگرتوانمتاق شد اتش گرفتم
چشمان خودواکن علی اینجاس برخیز
وقتی کفن آماده میکردم برات
پیچیده میشد در سرم زهرا صدایت
لبخندروز اولت,روز عروسی
گفتیکه جان عالمی مولا فدایت
با لهجه ی بلال ندا ناگهان رسید
حی علی العزا… عزا ناگهان رسید
مثل ‹‹حسین›› , ‹‹فاطمه›› هم گریه آور است
مثل ائمه گریه ی ما ناگهان رسید
قصهی عشق آخری دارد
عاشقی روی دیگری دارد
گاه آن روی عشق پنهان است
گاه راه از میان توفان است
با سینه ی شکسته علی را صدا مکن
اینگونه پیشِ من کـفنت را سوا مکن
هفتاد و پنج روز ز من رو گرفته ای
امروز را بیا و از این کارها مکن
وقتی سرترا روی بالش می گذاری
آن قدر می ترسم که دیگر بر نداری
تو آفتاب روشنی در خانه ی ما
تو آفتاب روشنی هر چند تاری
قصهی عشق آخری دارد
عاشقی روی دیگری دارد
گاه آن روی عشق پنهان است
گاه راه از میان توفان است
علی پناه همه خلق و تو پناهعلی
میان کوچه تویی یک تنه سپاه علی
علی کنار تو قد راست می کند یعنی
وجود حضرت تان بوده تکیه گاه علی