شعر مرثیه

کربلا میبرى ام یا نه؟ بگو!

چه کمالى, چه جمالى, چه جلالى دارند!
سینه چاکان تو دیگر چه ملالى دارند؟!

غیر شاهنشهى تو که به دل ها برپاست
همه حکام جهان روز زوالى دارند

گرچه دلم با دیگران در انفصال است
با او ولی در نقطه ی اوج وصال است

اینکه چه شخصی با چه ظرفی … این مهم نیست
هر کس به دنبالش پیِ فضل و کمال است

هیچ انتظاری جز خداوندی نداریم
از آنکه در شانش فقط جل جلال است

از ما چرا ایراد میگیرند مردم
از چشم او گفتیم چون نیکو خصال است

هرگز نمی گرییم, از سختی دنیا
گریه فقط بر زاده ی زهرا(س) حلال است

این گریه آخر می برد ما را به جنت
این آب دیده بهترین روزی سال است

در پیش چشم خواهر خود دست و پا زد
راوی این گفتار در مقتل “هلال” است

از داغ او زینب شده دیگر شبیه
پروانه ای که دم به دم در اشتعال است

یادت میاید بارها با حال زارم
گفتم که ماندن بی تو در دنیا “محال” است؟

هر جا رَوی من هم میایم با تو آنجا
از تو جدا بودن همانند “خیال” است

حالا تو بی من رفته ای زیر سم اسب؟
من هیچ … پاشو مادرت آشفته حال است

با افتخار از مو بلندت کرده انگار
آنچه میان دست خود دارد مدال است

بی سر رها شد از چه جسمت بین گودال
دنیا هزاران سال زیر این سوال است

هر چه لگد خوردم فدا یک تار مویت
من گریه ام از گریه ی طفل سه ساله است

جعفر ابوالفتحی

پهلو شکسته

این اشک ها براى تو مرهم نمى شود
چیزى ز غصه هاى دلت کم نمى شود

با من بگو عزیز دلم راز کوچه را
غیر از على به راز تو محرم نمى شود

یا عزیز الله

رو بگردانی زِ ما دنیا جهنم می شود
روزیِ ما روز و شب اندوه و ماتم می شود
پلکهایت باز کن درهای رحمت را نبند
بی نگاه تو دل ما خانه غم می شود

روسیاهم من

سرد و بی روحم ببین دنبال درمان امدم
سر به زیر و روسیاهم من پشیمان آمدم

بند دنیا بودم و عقبی فراموشم شده
دور ماندم از تو با حال پریشان آمدم

زهرا تمام لشکر من بود

دختر که بی لالایی مادر نمی خوابد
مردم همه خوابند او دیگر نمی خوابد

این در تمام خاطراتش را به آتش داد
تا آخر عمرش کنار در نمی خوابد

دلــم هــوایِ مناجاتِ کـربلا کرده

 

دلــم هــوایِ مناجاتِ کـربلا کرده
هوایِ زمزمه در بابِ قبله را کرده

دوباره ذکرِ لَبَم بِاالحسین العفو است
غلامت عزت از این روضه دست و پاکرده

یا رضیع الحسین(ع)

بعید نیست پدر با پسر یکی شده باشد
عجیب نیست پسر با پدر یکی شده باشد

که تیر نیز نفهمیده بر گلوی که خورده
حسین با علی اش آن قَدَر یکی شده باشد

واویلا

لشگر آن دم که بر سرش میریخت
همه اعضای پیکرش میریخت

سنگ از بس به صورتش میخورد
لب و دندان اطهرش میریخت

یا الله

استاده بود لحظه ولی آخرش گذشت
وقتی که زینب از همه ی باورش گذشت

سر‌زد به عمق فاجعه تا زنده بیندش
از فکر و‌ذکر معجر خود خواهرش گذشت

از روی علی بسکه رخ خویش گرفتم

 

 

در بسترم و خسته ام و تاب ندارم
شبها من از آن ضربه در خواب ندارم

انگار بعید است دگر زنده بمانم
برگونه به جز گریه و سیلاب ندارم

لا یمکن الفرار

پرونده ام شده است پر از اشتباه, آه
شرمنده ام از این سر و روی سیاه, آه

حمد شفا برام بخوانید نیمه شب
دل مرده ام ازین همه کوه گناه, آه

دکمه بازگشت به بالا