کسیکه از تو و از داغ تو خبر دارد
همیشه در غم تو دیدگان تر دارد
دلی که سوخت برایت خدا بهایش داد
خدا به سوختگان غمت نظر دارد
کسیکه از تو و از داغ تو خبر دارد
همیشه در غم تو دیدگان تر دارد
دلی که سوخت برایت خدا بهایش داد
خدا به سوختگان غمت نظر دارد
دل نیست آن دلی که نباشدسرای تو
زنده نباشد آنکه نمیرد برای تو
از هرچه گفته اند و نوشتند,برتری
محو است انتهای تو در ابتدای تو
همان روزیکه غم را آفریدند
برای دیده نم را آفریدند
برای گفتن از تو گفتن ازعشق
به این خاطر قلم را آفریدند
دلگیرم از تمامی دنیا شتاب کن
مجنونم و به خاطر لیلا شتاب کن
وقتش رسیده صبح طلوعت فرارسد
پایان بده براین شب یلداشتاب کن
درانتظار تو چشمم همیشه بارانیست
وبی تو حال وهوای دلم چه طوفانیست
بیا که خیری ازاین زندگی نمی بینم
که لحظه لحظه ی عمرم پراز پریشانیست
درسینه ام ولای شما موج می زند
شوق حریم کرب و بلا موج میزند
اینجا نشسته ایم که شایدنظر کنی
اینجا که ازدحام گدا موج می زند
نشسته ام لب ایوان خانه ام تنها
که یک غزل بنویسم بدون چون وچرا
غزل برای کسی که مرا بزرگم کرد
کسی که داده به من خرج آب و نانم را
آسمانیست جلوه های شما
روی چشمان ماست جای شما
حضرت جبرئیل با بالش
طاق نصرت زده برای شما
به شهرکوفه بجز غصه چیز دیگرنیست
نصیب خواهرتو جز دو دیده ی ترنیست
ازآن زمان که شدم میهمان این مردم
هزارفاجعه دیدم که جای باور نیست
آن جمعه ای که روزظهورتو میشود
دلهای ما سراچه ی نور تو میشود
گرد و غبارجاده ی دل را گرفته ام
روزی دلم مسیر عبور تو میشود
این بار هم بیا و دو چشم تری بده
بالم شکسته است تو بال وپری بده
حالا که قصد کرده دلم در به در شود
از آن شراب کهنه ی خود ساغری بده
با شوق زیارت تو راهی شده ام
درحوض عطوفت توماهی شده ام
نا واردم اما روی این گنبد زرد
شادم که منم کفترچاهی شده ام