شعر روضه

وقت وداع بود

وقت وداع بود و شروع غمِ حرم
رفتی کنار زینب و گفتی که خواهرم:

دیدم در این میانه من امروز هی فراق
هی زخم روی زخم و فقط داغ پُشتِ داغ

آرام جانم

سنگ هم باشم نگاه تو مرا دُر می کند
لطف تو هر طِیبی را عاقبت حُر می کند

رزق چشمم کربلا را دیدن است ، اما فراق
نان چشمان مرا هربار آجر می کند

حسین جان(ع)

پیگیر ماست روز قیامت محبتش
نوری که می‌شوند همه محو شوکتش

با سنگ دل نخورْد محک گوهر حسین
آنجا عیان شود به همه قدر و قیمتش

بابای رقیه(س)

رسیده به آرزوی سفرش …
با هزار حرف نگفته دخترت
از رو ناقه افتاده ، مهم اینه
از چشای تو نیفته دخترت

یا الله

بعد این فتح و ظفر، رنج و بلایی سخت است
دخترم! بی تو شوم کرببلایی سخت است
از تو دل کندن و اینگونه جدایی سخت است
بین ویرانه بمانی و نیایی سخت است

بابای خوبم

گرچه در این خرابه دگر احترام نیست
شکر خدا ولی خبر از ازدحام نیست

بوی غذا تمام محل را گرفته است
اما برای اهل نبوت طعام نیست

باب حاجات

ماه شام است که در وقت سحر می‌آید
این رقیه ست که زینب به نظر می‌آید

روی تیغ دودم گریه و آهش نقش ِ
ها علی بشر کیف بشر می‌آید

بدنت در همه ی دشت پراکنده شده

بدنت در همه ی دشت پراکنده شده
آفتاب از تن زخمی تو شرمنده شده

خسته ام تاب و توانم بده ای گم شده ام
تو خودت راه نشانم بده ای گم شده

علت غوغای گودی نیزه بود

علت غوغای گودی نیزه بود
نیزه ای آمد حسینم را ربود

از چه رو بر روی جانان میزنی
جان ندارد از زدن آخر چه سود؟

یک نصفه روز قدر چهل سال خسته شد
زینب کنار رأس برادر شکسته شد

از دور دید، شمر کجا پا گذاشته
اینگونه شد نماز عقیله نشسته شد

یا الله

صحبت از جنگ و براندازی شد
سر قتل تو سندسازی شد

تشنه بودی به لبت سنگ زدند
با سر خونی تو بازی شد

رضا دین پرور

بدنت روی خاک صحرا بود

بدنت روی خاک صحرا بود
دور تا دور تو پر از نامرد
نه فقط شمر هرکس آنجا بود
از سر حرص زخمی ات میکرد

دکمه بازگشت به بالا