شعر مصائب اسارت كوفه

تبسم خورشید

روی نی جلوه ی الله تبسم می کرد

لب خورشید, سوی ماه تبسم می کرد

تا نگاهش به سوی زینب خود می افتاد

گاه گریان شده , ناگاه تبسم می کرد

مرهم زخم دل خواهر رنجورش بود

گرچه یک لحظه ی کوتاه تبسم می کرد

کاش می شد که بفهمند به گودال چرا

عوض ناله ی جانکاه, تبسم می کرد

گرگها زوزه کشان دور و برش رقصیدند

یوسف فاطمه در چاه, تبسم می کرد

کوفیان خنده کنان سنگ زدندش,او هم

در ره قرب الی الله تبسم می کرد
  محسن مهدوی

 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

یک دیدگاه

  1. سلام
    اشعار آقای مهدوی را کجا میتوان پیدا کرد ؟


    حدیث اشک :
    سلام و عرض ادب
    شما می توانید به قسمت " وب های شعر " واقع در سمت چپ سایت مراجعه کنید و از آنجا به وب آقای مهدوی دست رسی داشته باشید.
    اگر مشکل بود و نتوانستید پیدا کنید ایمیل خود را درج کنید تا برای شما ایمیل کنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا