مـاه بنی هـاشم(ع)
قلم وقتی که صحبت از رخ و آن خال هنـدو داشت
کران تا بیکران تـسبیـح یـا قهار و یـاهـو داشـت
نقـاب از چهره ی مـاه بنی هـاشم عقب تا رفـت
دگر خورشیـد از فرط خجالت پـرده بر رو داشت
شمیـم روح انگیزی به دنبـال قدومـش بـــود
گلاب و مشک و عنبر را میـان طـره گیـسو داشـت
علـی بـا دیـدنــش هـر بـار لاحول ولا میگفـت
چه حظی رویت قـد قـامـت آن مـاه دلـجـو داشت
چه عبدصالحی را دیده محراب دعا ـز او
که درسجاده اش هرشب شمیم یاس و شب بو داشت
چـه عیـسـایـی میـان داـن ام البـنیـن بــوده
که آب صحن او بر مردگـان هـم حکم دارو داشـت
خـدا میخواسـت که از ابتـدا باب شـفا باشد
شـفا سنخیـتی از اولـش با خلقـت او داشت
خدا از خشم خـود وقتی کـه رو برداشت فهمیدند
چـه نقاشـی بهت انگیــز در آن چشـم و ابرو داشت
همـه دیـدنـد یــوم التـرویــه وقـت رجــز خوانــی
خدا هـم دولتش بـر بـام کعـبه یک سخنـگو داشـت
چنـان حیـن غضـب آلودگـی حیدر نما میـشد
که دشمن وقت رویـارویی اش رعشه به زانو داشت
شمـار بـر زمیــن افتــاده ها در جنگ با عباس
حکایت از توان و قدرتش در ضـرب بـازو داشت
فراری بـود دشـمن از هـراس قــوس ابـرویـش
میـان معـرکـه سردار لشکـر رو به هـر ســو داشت
نـه تنـها مادرش در رزم هـا تحسیـن او میـکرد
کـه بیــن لشکـر اعـدا ابـالفضـلش ثنـاگـو داشـت
کنـار علقـمه وقتـی که دستـش را جـدا کردنـد
برادر یـاد زهــرا ـادرش دستـی بـه پهـلو داشت
یس علوی
مشکور کاشانی