نداشت رونقی از صبح ، گر چه بازارم
چه غم که آخر شب میشوی خریدارم
چقدر خرج منِ روسیاه میکنی و . . .
چه سود؟!…بار گناه است کلِّ انبارم
نداشت رونقی از صبح ، گر چه بازارم
چه غم که آخر شب میشوی خریدارم
چقدر خرج منِ روسیاه میکنی و . . .
چه سود؟!…بار گناه است کلِّ انبارم
مست مست از می ناب حسن عسگری ام
تشنه از جام شراب حسن عسگری ام
بنویسید و بخوانید و نپرسید چرا
من آباد خراب حسن عسگری ام
نگاه لطف تو باعث شده گدا باشم
دخیل بسته به آن صحن باصفا باشم
چه چیز بهتر ازاینکه میان اینهمه درد
به درد عشق تو همواره مبتلا باشم
با همین ویرانه بودن از غمش، شادیم ما
از قدیمی های شهر شیون آبادیم ما
خاک ما را با سرشک دیدهای گل کردهاند
از نمک پروردگان صبح ایجادیم ما
پایین شهر ما پدر ما نشسته است
پایین که نه بروی سر ما نشسته است
پایین نشسته کعبه مارا بنا کند
در ری ضریح کرببلا را بنا کند
چشم پر گریه ای که رزق من است
علتش بندهء خدا شدن است
وصلِ یوسف به بوی پیرهن است
دست سائل به دامن حسن است
اگرچه گداها وفایی ندارند
کریمان گدا را محل می گذارند
به بی آبرویی من رحم کردی
و الاّ گناهان من بیشمارند
در طریقت زحمت بسیارها باید کشید
تا تقرب منت جام بلا باید کشید
یار ما بد نیست از ما یک ملاقاتی کند
گه کریمان را به بالین گدا باید کشید
مابین خوبانت به بدها هم نظر کن
یک بار هم از کوچه اینها گذر کن
خیلی گناه آورده ام اینجا ببخشی
شام مرا با نور آمرزش سحر کن
ما گرفتار روزگار توایم
جمع مستانِ در حصار توایم
بزن آتش، بُکش ، بسوزان که
ما تماماً در اختیار تو ایم
در غروب گرفته پاییز..
نفس روشن بهار رسید
آی مردم به جاده اش بروید..
خوش بحال شما نگار رسید
این نغمه ها از عالم بالا می آید
باچه شکوهی دختر موسا می آید
دارد به سوی شهر قم زهرا می آید
معصومه دارد با برادرها می آید