شعر مصائب اسارت كوفه

حرمت زینب شکسته شد

از لحظه ای که نیمه نگاه تو بسته شد
خیلی حسین حرمت زینب شکسته شد
آنقدر  تازیانه کنار تو خورده ام
دیگر نماز یومیهء من نشسته شد

سالار زینب

چون سر خورشید را بر نیزه می انداختند
زینبی پر درد از غم روی خاک افتاده بود
هلهله می آمد از هرسوی این دشت جفا
کاش زینب با تو در گودال خون جان داده بود

تکیه گاهم

یاد باد آن روز هایی که برادر داشتم
تکیه گاهی مثل عباس دلاور داشتم

عصر روزی را که شمر از من طلا و نقره برد
گریه کردم ، گریه کردم ، کاش اکبر داشتم

فدای حسین

جان به ما داده ربنای حسین
جان عالم فقط فدای حسین

به خدا می رسیم با گریه
سجده کردیم بر خدای حسین

من زینبم

من زینب غم‌پرورم اُمّ‌ حبیبه
ببین چه آمد بر سرم اُمّ‌ حبیبه

حق داشتی نشناختی که زینبم من
شد پیر بانوی حرم اُمّ‌ حبیبه

بی تو گریانم

هفت روز است بی تو گریانم
هفت روز است که پریشانم
هفت روز است که پدر جانم
بی تو آواره بیابانم

امان از کوفه

زینب و کوچه و بازار ، امان از کوفه
بین جمعیت و انظار ، امان از کوفه

حجه بن الحسن آقا دمِ دروازه ببین
عمه ات گشت گرفتار ، امان از کوفه

عزیزم حسین

برات بیقرارم عزیزم حسین(ع)
به داغت دچارم عزیزم حسین(ع)

توو خوابم نمی دیدم این روز و که
نباشی کنارم عزیزم حسین(ع)

امان از دل زینب

دگر پایان ندارد دردِ من هجرانِ من ای داد
تو را کم دارد این مَحبَس تو را زندانِ من ای داد

تو رفتی شام و ما ماندیم در زندان کنارِ هم
شده آب از فراقِ تو تنِ بی جانِ من ای داد

همسفر

چقدر همسفر روی نیزه دشوار است
میان حلقه ی نا محرمان سفر کردن

اسیرِخنده ی یک مشت بی حیاشب وروز
به زیرِ نیزه ی تو سر بزیر , سر کردن

سالار زینب(س)

ای هر پنج تن بلا دیدم
من تورا روی نیزه ها دیدم

سر یک نیزه ی بلند ، حسین
گیسوان تورا رها دیدم

ناقه نشین

کسی نداد, جواب سلام هایش را
به احترام نبردند نام هایش را

تمام مردم نامرد خویش را کوفه…
به کوچه ریخته حتی غلام هایش را

دکمه بازگشت به بالا