دیدند عاجزند ز جنگ برابرش
ریختند بی هوا همه ی خصم بر سرش
گفتند تیغ اگر که ندارید سنگ هست
باران شروع شد به سر جسم اطهرش
دیدند عاجزند ز جنگ برابرش
ریختند بی هوا همه ی خصم بر سرش
گفتند تیغ اگر که ندارید سنگ هست
باران شروع شد به سر جسم اطهرش
از رنج های این سفر پر بلا بگو
از غصّه های بی حد و بی انتها بگو
تا بیشتر صدای تو را بشنوم پدر
تو خاطرات کلّ سه سال مرا بگو
چگونه از چه طریقی بریده شد سر تو ؟
که اینچنین شده ریشه به ریشه حنجر تو
چگونه از دلش آمد سر از قفا ببرد ؟
کسی که شد سبب گریه های خواهر تو
(( بعد از تو آب, معنی دریاشدن نداشت))
گُم بود در خجالت و پیداشدن نداشت
بی بوی رویت ای مهِ یکتای هاشمی
(( شب مانده بود و جرأتِ فرداشدن نداشت))
هرچه تیرآمده بر روی تنت جا شده است
بین میدانکرمت باز هویدا شده است
آنقدر نیزهنشسته به روی پیکر تو
هرکسی دیدهتو را گفته علی پا شده است
یک عمود آمدهامّا دو نفر تا شده اند
تو سرت تاشده و من کمرم تا شده است
تو شبیه پدرمبوده ای امّا حالا
وجه تشبیه توبا پهلوی زهرا شده است
هرکجا مینگرم اکبر من ریخته است
پسرم در وسطجنگ پسرها شده است
چه شده باتنت از دقّت شمشیر عدو
نکند دور وبرت حرمله پیدا شده است
چه سرت آمدهاینقدر زِ هم وا شده ای
چقدر پیکر تومثل معمّا شده است
دشمنت اشکمرا دیده ولی می خندد
وسط گریه یمن هلهله برپا شده است
عمّه ات آمدهاز خیمه کنارت برخیز
عمّه ات آمدهو نائب لیلا شده است
استخوان خردترین پیکر بر روی زمین!
چشم باباتببین , همدم دریا شده است
خون جاری شدهاز شرم نگاهت یعنی
پدرت بی تو(اسیر) غم دنیا شده است
حمید رمی
می گریزد از کوفه هر کسی که پا دارد
دست اگر دهد بالی, این محیط جا دارد
شهر را فرو بگذار با تمام دیبایش
رو به بادیه کانجا فرش بوریا دارد
آب کوفه را خوردم شور بود چون چشمش
هر عزیز در کوفه چشم زخم ها دارد
شهر کوفه را دیدم سبز بود و بی حاصل
وحدت نقیضین است کوفه ماجرا دارد
می پرد چو فکر از سر می رود چو رنگ ازرو
عهد مردم کوفه خصلت حنا ارد
قوت غالبم سنگ است آینه است امکانم
سعی جلوه های من صد حرم صفا دارد
گر چه پیک مسلم شد, اعتماد بر او نیست
زلف خویش پنهان کن کوفه بادها دارد
کوفه آبرو خوار است با حرم میا اینجا
اژدهای صد چشم است سخت اشتها دارد
ابرها نمی گریند بادها نمی رقصند
وضع عید قربانم حال کربلا دارد
عشق آتشین من دست باد افتاده است
هر چه من دعا دارم کوفه ناسزا دارد
در یمن رکابت را ای عقیق خالی کن
کوفه بد تراش است و جوهرش جفا دارد
صد نفس تو را خواندم یک نفس اجابت کن
شاه بی نوا پرور در قفا دعا دارد
در قفا دعا دارد گر حسین بی لشگر
شمر از چه ای معنی پا بر آن قفا دارد
محمد سهرابی
بعد از نماز نافله ی شب دلم گرفت
تا صبح از غم تو مرتب دلم گرفت
با دیدن سواره و مرکب دلم گرفت
آقا فقط به خاطر زینب دلم گرفت
سه سال طفل تو بودن هزار سال گذشت
تکامل دل زار من از کمال گذشت
محال بود که آن خارها مرا نکشند
ولی به شوق تو جان من از محال گذشت
پس از تو آب نخوردم به اصغر تو قسم
لبم به خاطرت از جرعه ی زلال گذشت
لبت به چوب حراج از بها نمی افتد
لبم خرید و پسندید و بی سؤال گذشت
برای رنگ و رفو از حنا و شانه چه سود؟
حریر زلف من از مرز پایمال گذشت
نسیم شام وزید و مرا پریش نکرد
نیافت چون به سرم مو , به انفعال گذشت
دهان تنگ تو اینقدرها محیط نداشت
جمالت از اثر سنگ, از جلال گذشت
به غارت حرم تو عروسکم گم شد
پس از تو بازی من بین قیل و قال گذشت
گدای قرص مَهَم قرص نان نمی خواهم
دلم به عشق هِلال تو از حلال گذشت
مرا همیشه دم خواب بوسه می دادی
تو وام دار منی, وعده رفت و مال گذشت
چو رنگ صورت خود می پرم به اوج فلک
و بال زخمی من امشب از وبال گذشت
محمد سهرابی
پایم حریف خار مغیلان نمیشود
دست شکسته یار گریبان نمیشود
گیسو نمانده تا که پریشان کنم ترا
آری , سر رقیه پریشان نمیشود
بابا ببین که گوش مرا هم دریده اند
اینها ز زلف یار چرا دل بریده اند
در ظهر عشق ز فرط جفا مرا
از موی سر به پای شما می کشیده اند
گرمای عشق تو به دلم چنگ می زند
یک نانجیب بد به سرت سنگ می زند
نقاش عشق به بالای نیزه ها
با رنگ سرخ به رگت رنگ می زند
خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده , گشته حیران در کوچه ها یک ستاره
خفاش شب در کمین است, دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش, خون کبوتر هماره