شعر محرم و صفر

وقت محرم

زمان به وقت محرم غروب عاشورا

صدای هلهله  در دشت آخر غوغا

دوباره باز شده زخم کهنه دردی

دوباره دست پلیدی که سر زد از شورا

دخترک خرابه نشین

ای سر که امشب اینجا ماه ِ خرابه هستی

در طشت خون گرفته  پیش سه ساله هستی

قاری ِ روی ِ نیزه  جا در تنور کردی

از زیر ِ بارش سنگ با من عبور کردی

خورشید روی نیزه ها

خورشید,گرم ِ دلبری از روی نیزه ها
لبخند میزند سَری از روی نیزه ها

دل برده است از تن ِ بی جانِ خواهری
صوت خوش ِ برادری از روی نیزه ها

نفس بده تا نوکری کنم

اندازه تمام نفسهای خسته ات

مادر به من نفس بده تا نوکری کنم

  علی رضا پورعلی

اینان که حرف بیعت با یار میزنند

اینان که حرف بیعت با یار میزنند

آخر میان کوچه مرا دار میزنند

اینجا میا که مردم مهمان نوازشان

طفل تو را به لحظه دیدار میزنند

تبسم خورشید

روی نی جلوه ی الله تبسم می کرد

لب خورشید, سوی ماه تبسم می کرد

تا نگاهش به سوی زینب خود می افتاد

گاه گریان شده , ناگاه تبسم می کرد

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

حـتی خـدا مـیان حسـینیهء غمـش

سوگند خورده است به ماه محرمش

شبهای قدر محترم و با فضیلت اند

امّـا نمی رسند به شبهای مـاتمش

بارالها

بارالها اجلم را تو به تاخیرانداز

چند روزیست دلم تنگ محرم شده است

شاعر؟؟؟

محرم

کم کم سیاهی علمت دیده می شود

آثارخیمه های غمت دیده می شود

افتاده سینه ام به تپش های انتظار

از روی تل دل؛ حرمت دیده می شود

شاعر؟؟؟

اجل

ای اجل یک چند روزی دور ما را خط بکش

وعده ما عصر عاشورا کنار قتلگاه

شاعر؟؟؟

گمان نمی کنم

گمان نمی کنم این روح پیکرم باشد

تنی که مثله شده در برابرم باشد

بدن بدن کیست این چنین شده است؟

اگر خدای نکرده برادرم باشد …!

اگر چه آب فقط لشگر عدو دارد

اگر چه آب فقط لشگر عدو دارد

هوای دخترکی را ولی عمو دارد


دلش نیامد از این خیمه ها سفر بکند


که با سه ساله ی این خیمه سخت خو دارد


دکمه بازگشت به بالا